|
صبح
|
||
|
روزنامه دانشجویی دانشگاه تهران |
ديگر چيزي نمانده. چند وقتي مي شود که مي نويسم. اين جا. در همين ستون که مثل بچه برايش اسم گذاشتم. گفتم مي خواهم از آن چيزهايي بگويم که آنقدر معمولي اند که ديگر ديده نمي شوند. رفته اند زير پوست شهر و پنهان شده اند. چيز خاصي هم نبود از قضا. به اشتراک گذاشتن تجربياتي بود که همه مان هم از سر گذرانديم. تجربه هاي روزانه است. تجربه هاي آدم ها به حکم انسان بودن. به حکم چشم داشتن و ديدن و گاهي هم فکر کردن. اصلا نياز به ادامه دادن ندارد. نه رمان است و نه قصه عاشقانه ي دنباله دار مجلات خانوادگي سبز و زرد و هرچه. خودتان ادامه اش بدهيد. هربار که از خيابان رد مي شويد، هر بار که تاکسي سوار مي شويد و اتوبوس، يا اصلا هيچ کدام؛پشت فرمان مي نشينيد؛ هربار که در اين شهر قدم مي زنيد و آسمان نه ديگر آبي را نگاه مي کنيد يادتان باشد در يک قدمي تان دارد اتفاق مي افتد.لحظه ها خلق مي شوند.
کاري هم نکرديد خيالي نيست، روايت کنيد؛ اصلا ببينيد فقط. به حکم بودن و چشم داشتن و ديدن.....
پاساژ نصر-غروب
گيشا شبها حسابي شلوغ است. همين طور آدم ها و بسته هاي خريدشان هستند که مي آيند. مي روند. بعضي ها هم که خريد ندارند مي آيند تفريح. ديرزماني ست که کفش و لباس نگاه کردن در فضاهاي بسته و شلوغ تفريح شده. آدم ها از بس خبري نيست هي ميروند و به آخر که مي رسند دور مي زنند. يک بار و دوبار و چند بار. چند دختر کم سن و سال با هم مي روند و مي گويند و مي خندند. سخت تلاش کرده اند که از پشت آرايش شان بزرگتر به نظر بيايند. وارد هر مغازه اي که مي شوند چند دقيقه بعد با خنده بيرون مي زنند."ايول ديدي؟ فکر کنم از من خوشش اومد! کارتش رو به من داد."
"غلط کردي همش چشمش به من بود." " همچين تحفه اي هم نبود. بريم اون کفش فروشه. اون فکر کنم پايه باشه.من قبلا هم اومدم. منتها اون موقع از مدرسه اومده بودم تيپم زياد خوب نبود".
دوباره راه مي افتند. با خنده و خوشحالي از اين مغازه به آن يکي. گاهي هم تنوعي مي دهند" بيا فلاني رو بذاريم سرکار. خيلي اسکله!". سر راه هم از هرکسي که قسمت شود شماره اي مي گيرند.
مي بينمشان باز. .موبايل يکي شان که زنگ مي زند يک چيزهايي مي گويد" مامان! من از خونه دوستم تازه راه افتادم، آره کلي درس خونديم. باشه زود ميام"
هر چند دقيقه يکبارهم انگار لاتاري را برده باشند از يک مغازه بيرون مي زنند و باز خنده و خنده. و تکرارهاي تکراري که انگار تمامي ندارند.
ميدان انقلاب- عصر
انقلاب است و شلوغي هميشگي و آدم هايي که هيچ نمي دانم از کجا مي آيند و کجا مي روند با اين همه سرعت. انگار فيلم را زده باشي روي دور تند. بيشترها دانشجوها هستند و دنبال کتاب مي گردند. يک وقت هايي فکر مي کنم کارکرد انقلاب کتاب فروختن و خريدن است و بدنه اش هم دانشگاهي ها.
اما کمي دورتر و نزديک تر حتي، آدم هايي هستند که نه بدنه هستند و نه دانشگاهي. کارشان هم به کتاب خريدن و خواندن نيست. پسر15،16 ساله مي زند.رفته داخل زباله داني و در به در به دنبال هيچ مي گردد. بين همان زباله ها که رد شدن از کنارش را هم برنمي تابيم حتي. همه بيني شان را مي گيرند و سريع مي روند.يک مرد ميانسل که رد مي شود توجهش جلب مي شود" آخه اون تو دنبال چي مي گردي پسر؟ چيزي هم هست؟"
" آره بابا کلي چيز هست. من نمي دونم اينا رو چرا مي اندازن دور. به درد بخورن! خوردني هم هست".
پسر ديگر جواب نمي دهد. برمي گردد سرکارش. که يک وقت از دست ندهد؛ خوردني ها را. همان ها که به درد بخور هستند. درست مي گفت خب. به درد،بخور هستند.
|
|