|
صبح
|
||
|
روزنامه دانشجویی دانشگاه تهران |
علي ناصري
1. به قاب رنگي تلويزيون با تمام خستگيام نگاه ميکنم و لبخند پيرمرد 67 ساله اسکاتلندي به من ميفهمانَد که 8 ماه تلاش به پايان رسيده است.
2. شايد بايد کل ماجراي فينال جام باشگاههاي اروپا را در صحنههاي آخر بازي ديد. آنجا که فرگوسن به همراه شاگردانش جشن قهرماني ميگرفتند و آورام گرانت غمگين و تنها به دور از شاگردانش بعد از گرفتن مدال به پائين آمد. اين حکايت مردي بود که شاگردان و طرفداران تيمش او ر ا هرگز به عنوان يک سرمربي قبول نداشتند و کمي آن طرفتر حکايت مردي ديگر که حتي در پنجمين ضربه پنالتي چلسي هم خود را بازنده نميدانست.
3. ستارهي بي فروغ يونايتدها در اين فصل باور ندارد که موجبات شکست تيمش را فراهم ساخته و ميلياردر روسي آن بالا ميخندد. اما خندهي او به خندهي شادماني نميماند. اما شايد او هم ميدانست که تاريخ را تنها کساني ميسازند که «لحظه» را در اختيار ميگيرند و قهرمان بايد خوششانس باشد. آري. سکانس آخر اين نيست. همه زود قضاوت کرديم. سکانس پاياني اين است: منچستر در مسکو قهرمان شد. همچون زنيت که در منچستر قهرمان شد.
18 سال پيش که فرگي اولين جامش را با شياطين سرخ کسب کرد هرگز فکر نميکرد که امروز وقتي براي دومين بار جام باشگاههاي اروپا را فتح ميکند ديگر آرزوي بردن جامي را نداشته باشد. اما .... اما او تمام نميشود.
5. هميشه همين بوده است. فرداي فينال هم باز مينشينيم دور هم و بازي را آناليز ميکنيم و از يک پيروزي بزرگ حرف ميزنيم. از اين ميگوييم که کدام تعويضها قهرمان را مشخص کرد و کدام استراتژي بر ديگري برتري داشت. مدافعين مياني و کناري و هافبکها و مهاجمان کدام تيم خوب بودند و ... اما بهتر است بعد از همه اين تحليلها جمله فرگوسن «اين فوتبال، اين فوتبال لعنتي» را هم فراموش نکنيم و حواسمان به «لحظه» باشد.
|
|