تبليغاتX
صبح - امروز هم مثل ديروز دوشنبه است !
 
صبح
 
 
روزنامه دانشجویی دانشگاه تهران
 

کميل سهيلي

 

كلاهش را روي سر ميگذارد. اين عادتش است ،كلاه را جزئي از بدنش ميداند كه هميشه بايد روي سرش باشد. هر روز صبح قبل از اينكه حتي صورتش را بشويد كلاه را روي سرش ميگذارد. اندكي بعد با چاي داغ روي ميزش نشسته است. مادرش ديگر اصراري براي آمدنش سر سفره ندارد. تكرار اين خواهشها ديگر همة خانواده را آزار ميدهد. عينكش را روي چشمانش ميگذارد. همانطور كه منتظر بالا آمدن ويندوز است چاي را به دهانش نزديك ميكند. بخار چاي سطح عينكش را براي چند لحظه پر ميكند. پسر بي توجه به آن چايش را مينوشد. استكان نيمه خالي شده را روي ميز ميگذارد.بدون كوچكترين توجهي به عكس آرايش كرده خوانندة آمريكايي كه در پس زمينه ويندوزش ديده ميشود وارد قسمت connection  ميشود. اولين تماس ناموفق است.اينبار از سرويس ديگري براي وصل شدن استفاده ميكند. خيلي وقت هست كه ديگر حتي پول اينترنت را هم نميدهد. پدرش مجبور هست در كنار قبض تلفن، مقداري را نيز هميشه به مصرف اينترنت شازده پسرش اختصاص دهد!

بالاخره رايانه به اينترنت وصل ميشود.مسنجر خود به خود فعال ميشود.پس كار پسر كمي آسانتر است. مسنجر كه وصل ميشود بالافاصله ليستي از آفلاينها در جلوي صفحه ظاهر ميشود.پسر بي توجه به آنها سريع وارد ايميل و ٣٦٠ اش ميشود.سپس در فرصتي كه منتظر بالا آمدن اين دو است به آفلاينهايش برگشته و يكي يكي آنها را چك ميكند.اولي يك پيام انگليسي است كه گويا دختري از او خواسته است تا از عكسهاي برهنه اش در فلان سايت ديدن كند! پسر از قبل ميداند كه نيازي به توجه به چنين ويروسها يا پيامهايي ندارد! پيام بعدي از موناست.از او گله كرده است كه چرا احوالش را نميپرسد و اينكه چقدر بي معرفت شده است و امثالهم !

پسر جوابي براي مونا نوشته و بعد سري به ايميلش ميزند.هنوز بالا نيامده است.همين وضعيت براي ٣٦٠ هم تكرار ميشود.دوباره به آفلاينهايش بر ميگردد.جواب آرزو را هم ميدهد. ايميلش خطا داده است.پس صفحه را refresh  ميكند. ٣٦٠ اما آماده است! ١ پيام جديد دارد.روي آن كليك ميكند و همانطور  كه منتظر بالا آمدن آن ميشود يكبار ديگر به مسنجرش سر ميزند.آفلاين ديگري ندارد.در ليست دوستانش هم فقط سوگل آنلاين است .اصلا حوصلة صحبت با او را ندارد. لابد بازم بحث رو به فلان فيلم موزيكال ميكشونه و از تاس كردن بريتني صحبت ميكنه و كاست جديد آوريل كه چقدر بد شده و از وقتي ازدواج كرده چقدر مزخرف شده و... .

تازه يادش مي افتد كه يادش رفته موسيقي بگذارد! پس سريع وارد جت آديو ميشود و ليست آماده اش را پخش ميكند. پيام ٣٦٠ هم از موناست. محتوايش با همان آفلاينش فرق چنداني ندارد، با اينحال عكسش جديد است.يك عكس از خودش كه با يك تي شرت كنار درختي ايستاده است و با خنده به دوربين نگاه ميكند.

نگاهش به چاي نيمه كاره اش مي افتد.همينكه ذره اي امتحانش ميكند حالش بهم خورده و چاي را بدون اينكه به كنارش نگاهي كند به سمت چپش مي اندازد.برگهاي گلدان با افتادن چاي اندكي تكان ميخورند و ديوار نيز كمي خيس ميشود.

در همين حين كامي در مسنجر آنلاين ميشود.كامي از آن دست آدمهاي غيرقابل تحملي است كه حال پسر را بهم ميزند. دبيرستان را باهم بوده اند، اما راهشان از همان موقع جدا شد. كامي با خرخوني مفرط وارد دانشگاه شد و پسر نيز در كنار دانشگاه غيرانتفاعي اش منتظر كار مانده بود.

حوصله كامي را اصلا نداشت، و تقريبا مطمئن بود كه او از آن پيله هايي است كه اگر به حال خودش بگذاري سر حرف را باز خواهد كرد و ول كن ماجرا هم نخواهد بود.اين بود كه خيلي سريع خواست تا خودش را invisiable  كند،اما زودتر از آنچه كه فكرش را ميكرد او شروع به صحبت كرد.آنهم با چه موضوع مزخرفي، زندگي روزمره ات در اينترنت چگونه است؟!

”از كدام زندگي مزخرفي حرف ميزند؟ نميدانم يعني شما واقعا اينقدر بي كاريد كه به چنين مهملاتي فكر كنيد؟”

كامي اضافه كرد كه  او قرار است از اين مهملات يك مقاله ٧٠٠ كلمه اي هم بنويسد و خودش هم گيج است كه از كجا بايد شروع كند!

پسر در دل تمسخر آميزترين خندة ممكن را براي كامي فرستاد و بعد گفت:

يعني واقعا شما ميخواين از اين نوشتناتون به نتيجه هم برسيد؟...جدا دلتون خيلي خوشه ها...! امروز دوشنبه است...درست مثل هفته پيش...مثل ديروز...مثل فردا...چه فرقي داره رفيق؟...وبلاگهاي بي نظر، حرفهاي تكراري،دنبال دوستهاي جديد گشتن و حرفهاي قبلي رو براي آدماي جديد تكرار كردن...بار ديگر ديدن هزاربارة سايت مشترك گرامي...و انتظار براي بالا آمدن سايتهاي تكراري...

كامي برايش نوشت :”خب راست ميگي ،اما بالاخره بايد چيزي بنويسم يا نه؟”

پسر گفت :”بچه جون، من اصلا حوصلة اين بحثها رو ندارم، الانم بايد برم...فقط نظر من رو اگه ميخواي تا وضع فيلترينگ و سرعت و دسترسيمون به اينترنت اين باشه ،اصلا صحبت در مورد اين جور چيزا ...

و در همين لحظه ارتباط كامي با پسر قطع ميشود.كامي كلاهش را از سر بر ميدارد.چاي نيمه كارش را درون گلدان ميريزد و اندكي به عكس خوانندة پشت دستكتاپ خيره ميماند.سپس آرام شروع به تايپ ميكند‌ :

” كلاهش را روي سر ميگذارد. اين عادتش است ،كلاه را جزئي از بدنش ميداند كه هميشه بايد روي سرش باشد...“

 |+| نوشته شده در  یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 12:50  توسط صبح  | 
 
  بالا