|
صبح
|
||
|
روزنامه دانشجویی دانشگاه تهران |
محمدعلي حسنوند
شب شد و گلي که در اتاقم روييده بود، گلبرگ هاش را در خودش جمع کرد.
***
يک چيزي آن گوشه داشت نگاهمان مي کرد. بين من و او بود و ما سعي کرديم ديگر به آن چيز فکر نکنيم. ايستاديم و کمي خواستيم راه برويم. گفتم:“ من فهميدم تفاوت ما در چيست.“ سرش را بالا آورد و از پائين عينکش نگاهم کرد و بيني اش را چين داد.
-“ چه فرقي؟“
گفتم:“ من تفاوت ِ شباهتمان را فهميدم.“
نگاهم کرد فقط و چين دماغش بيشتر شد.
-“ اول ها فکر مي کردم اين چيزي است که هر دو مان داريم و اين آن چيزي است که ما دو تا را به هم ربط مي دهد.
همانطور با آن چين روي بيني نگاهم مي کند.
-“ اما کم کم، همين طور که گذشت، فهميدم اين آن چيزي است که ما دو تا را از هم جدا مي کند.
گفت:“ چي؟“
گفتم:“ همين فراري بودن از آدم ها.“
سرش را برگرداند و به دوردست نگاه کرد.
- ” من فکر مي کردم ما هردومان تنهاييم. فکر مي کردم هردومان تنهايي را دوست داريم. اما امروز فهميدم اين فراري بودن از آدم ها جنسش فرق دارد.
داري نگاهم مي کني.
-“ انگار که اصلا دوتا تعبير را اشتباه گرفته باشم. انگار که بگويم غم و اندوه يکي است. انگار که از اساس دو تا چيز متفاوت بوده باشند. ريشه هاي جدا داشته باشند.
ديگر نگاهم نمي کني و خيره شده اي به يک کوهي آن دورها.
-“ دو تا تعبير متفاوت مثل تنهايي و فرد گرايي. که فرق دارند با هم. من تنهايم. من يک آدم تنهايم. و تو يک آدم فرد گرا. و اين دو تا تعبير زمين تا آسمان تفاوت مي کنند باهم.“
مي گويي:“ آره خب. آدم هاي تنها هميشه يک احساس خسراني دارند. يک حس حسرتي. يا اين حس که در حال حاضر هيچ کس نيست. آنها هميشه منتظر اند. هميشه بي قرار. درست مثل تو که هيچ وقت نمي تواني با اين حلقه ي دستت بازي نکني. هميشه ته چشمهات را که نگاه مي کنم، يک نيم شعله اي از بي قراري مي بينم. آدم هاي فردگرا به قول تو اما هيچ وقت منتظر هيچ کس نيستند. آنها حتي وقتي احساس مي کنند که به يک آدمي احتياج دارند؛ مي بينند هيچ کس وجود ندارد که بتوانند تنهاييشان را يا او پر کنند. آدم ها هميشه برايشان يک مشت چيز اند مثل صندلي و ميز و بودن و نبودنشان، چندان فرقي ندارد.“
حالا فهميده ام فرقمان چيست. همان تفاوتي که از شباهتمان در آمد. و وقتي تفاوتي از شباهت در بيايد اوضاع خيلي خراب است.
نگاهم نمي کني و قدم هات را تند تر. دست هات را مشت، پشت سرت گرفته اي و تند وتند مي روي و مرا پشت خودت مي کشي. و من از همه ي اين درخت هاي کاج و بلوط و سپييدار و چراغ ها و خاک و سبزه و آسمان، بي تو مي ترسم و تو جلو جلو راه مي روي و انگار که فراموش کرده اي من با بي قراري، پشتت تند و تند راه مي روم.
خرداد 87
|
|