تبليغاتX
صبح - ما را با حماسه نسبتي نيست
 
صبح
 
 
روزنامه دانشجویی دانشگاه تهران
 

نرگس صميمي

 

بعضي وقتها فکر مي کنم که هر چه بر سرمان بيايد حقمان است. اصلا احمدي نژاد براي ما کم است. بايد بدتر از اين به سرمان مي آمد. اصلا چرا بدتر؟ خيلي هم خوب است. در و تخته به هم جور شده اند. ملتي که ما باشيم، رييس جمهورمان هم مي شود احمدي نژاد. با هم همزيستي خوبي داريم و از هم راضي هستيم. هرکدام دلمان خوش است به بودن آن ديگري.

يک وقتي دري به تخته اي خورد و ۲۰۰۰۰۰۰۰ راي روي هم ريخته شد تا نام خاتمي از صندوقها بيرون بيايد. يادت هست؟ اولش باورمان نمي شد. اساسا فکر نمي کرديم که بشود. قرار اين بود که کسي ديگر رييس جمهور باشد. حالا يا قرار بود يا انتظار، هرچه که بود باورمان نمي شد رييس جمهورمان بشود خاتمي. آخوند شيک پوشي که لبخند مي زد. بعد يکي گفت حماسه بود، همه جوگير شديم و گفتيم ما حماسه خلق کرديم، ما حماسه سازيم، ما پدر هرچه استبداد و خودرايي را دراورديم. يکي گفت مردم مطالبات جديد دارند، همه جوگير شديم و گفتيم ما مطالبات جديد داريم، ما خواستار پياده شدن موبه موي قانون هستيم، ما آرمانهاي مترقي و مدرن داريم، ما مي خواهيم آزادي طلبي را تا حد اعلاي آن پيش ببريم. يکي گفت دوم خرداد پيام دارد، همه جوگير شديم و گفتيم البته که ما پيام داريم، پيام ما اين بود که...

اصلا مشکلات ما از همين ”پيام ما اين بود که...“ شروع شد. هيچ کس نزد توي سرمان که چه پيامي؟ چه کشکي؟ چه دوغي؟

يکي از ما پيام مان رابه جنبش مشروطه ربط داد و آن را امتداد خواسته هاي يکصد ساله ملت ايران دانست، انگار که در اين يکصد سال يک دم هم آرام نبوده ايم، همه اش جنبش داشته ايم و مبارزه کرده ايم. يکي ديگر از ما مدعي شد که پيام مان مربوط به انقلاب اسلامي است و ما خواسته ايم که آرمانهاي انقلابي که بيست سال قبل از آن به پيروزي رسيده بود، محقق شود. يکي که کمي دورتر نشسته بود ما را بريده از انقلاب و نظام و... دانست و گفت راي ما نفي همه چيز بوده است و خواسته اصلي ما تغييرات بنيادين است. همينطور به عدد همه ما پيام بود که صادر مي شد چونان مشت محکم!

هي گفتند و هي جوگير شديم و هي گفتيم و همينطور روز به روز در عالم هپروتمان پيش رفتيم و پيش رفتيم. آنقدر که ديگر کسي شک نکرد در حماسه سازي و مطالبه گري و پيام داري ما و هيچ کداممان از خود نپرسيديم که حالا واقعا اين يک رايي که ما داديم اينقدر جدي بود؟ آيا اين حرفها را که مي زنيم از قبل بلد بوديم يا بعد از انتخابات يادمان آمد؟

زمان که گذشت و خوب که جلو رفتيم، تازه دوريالي مان افتاد که ما را با حماسه نسبتي نيست بايد به فکر خودمان باشيم و گليممان را از آب بکشيم. خوب که آبها از آسياب افتاد و حواسها پرت شد، شديم مثل خودمان! و يادمان رفت همه آن حرفها و پز دادنها. يادمان رفت آنهمه ژستهاي روشنفکرانه اي که مي گرفتيم و باکلاس بازيهايي که در مي آورديم.

حالا همه مطالبات پرطمطراقمان را کيلويي مي فروشيم به ۵۰۰۰۰ تومان حقوق ماهانه يا يک ليوان نفت سر سفره. پيام هاي آنچناني را هم که بي خيال شو، انرژي هسته اي را بچسب.

نه! ما اينکاره نبوديم. جوگير شده بوديم فقط. ما هنوز هم دنبال کسي مي گرديم که برايمان پدرخواندگي کند، دنبال کسي مي گرديم که روز به روز لقمه اي نان به طرفمان پرتاب کند، دنبال کسي که برايمان حرفهاي قشنگ بزند و ببردمان توي عالم خلسه، دنبال کسي که از ما کارهاي سخت نخواهد، برايمان هورا بکشد حتي اگر کاري نمي کند.

حوصله کار کردن نداريم. دموکراسي اگر دشوار است نمي خواهيم. ما با کسي هستيم که شکممان را سير کند يا اگر سير نمي کند، به وعده سير کردن، دلمان را خوش کند.

نه! دوم خرداد به ما نيامده بود. همين که توي تقويممان است و از آن خاطراتي داريم، از سرمان هم زياد است.

 |+| نوشته شده در  شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 13:2  توسط صبح  | 
 
  بالا