|
صبح
|
||
|
روزنامه دانشجویی دانشگاه تهران |
جعفرقلی
روزگار سختی است. تاب و تحمل از کف داده و فرسوده گشته ام. بس که این مجالس محاکمه طویل شده است. هنوز از شر مردان دارالسیاسه خلاصی نیافته بودم که برای نوبه سیم به محکمه احضار شدم. این بار نوبه جماعت نسوان بود تا بار گناهان جعفر قلی بیچاره را افزون کرده و پرونده اش را ثقیل تر نمایند.
سپیده خاتون دبیر السیاسه نخستین کسی بود که اندر جایگاه شاکی مستقر گردیده و لب به شکوه گشود. او از مهجور بودن امور سیاسیه و فقدان اکتهای پلیتیک در دارالسیاسه گفت و مرا به تجسس و دادن راپورت های محرمانه به بیگانگان متهم کرد. او همچنین عدم خبر رسانی را به جهت بهره بری کثیر از تلگراف، گردن من انداخت و مقصر اصلی عدم برپایی پلن مربوط به کمبود ارزاق و گرانی را جعفرقلی دانست. سر آخر نیز از جانب من از سیاسیون مملکتی به جهت بی کفایتی جعفر قلی عذر خواهی نمود.
مانده بودم چه بر زبان بیاورم. آخر اینجا نامش دارالسیاسه است. چای نوشیدنمان هم یک سرش به به سیاست میخورد. کدام مهجور؟ کدام فقدان؟ خدا را خوش نمی آید کم کاریتان را گردن من بیندازید...
اما گوش بنی بشری بدهکار نبود. این یکی رفت و آن یکی آمد. هدیه بانو که عهده دار امور فرهنگیه دارالسیاسه بوده و دغدغه جاتش فرهنگ و ادب و از این سنخ بود داد سخن داد که جعفر قلی ادراکی از کالچر و انتلکتوئل و دورکیم و ... ندارد و موجبات تنزل فرهنگی دارالسیاسه را فراهم آورده است. او مرا متهم به چپاول اموال و درآمدهای امور فرهنگیه کرده و مانع اساسی فقدان امور مفرحه و پلن های فراغتی دارالسیاسه دانست. چنان که فراهم نشدن بیست فقره درشکه و سی نفر شتر و قاطر را جهت عزیمت به کویر لوت ناشی از کم کاری من دانست.
بدبخت من که از قوت یومیه ام می گذشتم تا سکه ای به دارایی دارالسیاسه افزوده گردد و رونقی بیابد. از کجا می دانستم روزی چپاولگر خواهم شد. آخر به من چه که خوراک اسب و قاطر گران گشته و هزینه سفر گران تر. درشکه جات خراج زیاد می طلبد.
او نیز رفت و آخرالامر نوبه فروزان خانم در رسید تا شکایت به محکمه آورد. او که در ردگیری امور نسوان و کاهش جور و ستمی که بر جماعت اناث می رفت اکتیو بود، شکوه اش را اینگونه آغاز نمود: جعفر قلی با به سخره گرفتن جماعت اناث و ظلمی که در طول تاریخ بر آنان رفته است موجبات آزردگی خاطرشان را فراهم کرده و بدین طریق موومنت بزرگمان را تخریب نموده است. او که امر مصاحبات و مکاتبات صبح دیلی را نیز عهده دار بود مرا به نشر اکاذیب و اخاذی و باج گیری از برای طبع مصاحبات سفارشی در مطبوعه مذکور متهم نمود. شاهد مدعایش نیز دستگاه تلگرافی بود که مدتی به امانت در اختیار داشتم.
حال می فهمم چرا پروردگار دشمنانم را در اقلیت قرار داده است. با این دوستان حاجتی به دشمن نیست. سکهی یک قرانی را هم دست آدم تحمل نمیکنند و به دارالسیاسه و اخاذی و چمدان و از این دست ربط می دهند. خداوند عاقبت به خیرمان کند.
|
|