تبليغاتX
صبح
 
صبح
 
 
روزنامه دانشجویی دانشگاه تهران
 

مریم رحمانی

 

ديگر چيزي نمانده. چند وقتي مي شود که مي نويسم. اين جا. در همين ستون که مثل بچه برايش اسم گذاشتم. گفتم مي خواهم از آن چيزهايي بگويم که آنقدر معمولي اند که ديگر ديده نمي شوند. رفته اند زير پوست شهر و پنهان شده اند. چيز خاصي هم نبود از قضا. به اشتراک گذاشتن تجربياتي بود که همه مان هم از سر گذرانديم. تجربه هاي روزانه است. تجربه هاي آدم ها به حکم انسان بودن. به حکم چشم داشتن و ديدن و گاهي هم فکر کردن. اصلا نياز به ادامه دادن ندارد. نه رمان است و نه قصه عاشقانه ي دنباله دار مجلات خانوادگي سبز و زرد و هرچه. خودتان ادامه اش بدهيد. هربار که از خيابان رد مي شويد، هر بار که تاکسي سوار مي شويد و اتوبوس، يا اصلا هيچ کدام؛پشت فرمان مي نشينيد؛ هربار که در اين شهر قدم مي زنيد و آسمان نه ديگر آبي را نگاه مي کنيد يادتان باشد در يک قدمي تان دارد اتفاق مي افتد.لحظه ها خلق مي شوند.

کاري هم نکرديد خيالي نيست، روايت کنيد؛ اصلا ببينيد فقط. به حکم بودن و چشم داشتن و ديدن.....


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت 20:44  توسط صبح  | 

مریم رحمانی

 

يک روزهايي در کمال نااميدي حس مي کنم هيچ کداممان سرجايمان نيستيم. يا نه شايد نمي دانيم کجا هستيم؟ بعد خودمان را گم مي کنيم. اصلا يکدفعه گم مي شويم. در هياهوي زندگي کردن، که آن هم يادمان مي رود. زندگي کردن در شهر شلوغ که نه در دارد و نه پيکر. با هيچ کس هم شوخي ندارد.  يادمان مي رود چرا زندگي مي کنيم؟ اين همه چرا مي دويم؟ نمي دانم دنبال کسي هستيم يا به جاي خاصي قرار است برسيم. اما آن وقت هايي که گم مي کنيم خودمان را وقت بدي ست. وقتي از زمين و زمان طلبکار مي شويم. جامعه اي که آدم هايش ازهم هميشه طلبکار باشند مي شود همين. همين روزها. همين ساعت ها، همين اطراف. آدم هايي که نه مسئوليت مي پذيرند و اگر بپذيرند هم در قبالش مسئوليتي ندارند...


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 11:5  توسط صبح  | 

مریم رحمانی

 

خيلي گذشته. خيلي ها! از آن روزهاي دور که بچه بوديم و بچگي مي کرديم. از بچگي کردن هايمان گذشته. حالا ديگر بچگي ها ،سال هاي دورشده اند. سال هاي سياه و سفيد که بيشترش هم يادمان نمي آيد...


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 14:23  توسط صبح  | 

مریم رحمانی

 

مي دانيد؟خيلي لذت دارد که راه بيفتي در شهر وبچرخي و بچرخي و بگردي دنبال سياهي ها و تلخي ها يا پيش فرض ذهنت اين باشد که همه چيز نابه هنجار است مگر اينکه خلافش ثابت شود و از قضا ثابت شود و يکدفعه ببيني يک جاهايي هنوز جهنمي نشده. هنوز سفيد است...


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 14:21  توسط صبح  | 

مریم رحمانی

 

نمی دانم اگر اتوبوس نبود. اگر هرروز می نشستم پشت ماشین و عینک آفتابی ام را یک لحظه هم در نمی آوردم، یا اگر روزی هزار بار هزار مسیر را پیاده نمی رفتم و نمی آمدم چه می شد.شاید هیچ. اما قطعا نمی فهمیدم هر روز، جایی در حوالی همین جا همین خیابان ها، همین کوچه ها...


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 10:30  توسط صبح  | 

مریم رحمانی

 

بزرگراه جلال آل احمد

 شب که می شود نمی دانم تاکسی ها کجا می روند. هیچ پیدایشان نیست. باید همین طور بایستی و بایستی و ماشین ها را که می روند و از بالا نگاهت می کنند...


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 13:43  توسط صبح  | 

مریم رحمانی

 

یک وقت هایی خودم را،این ستون را،نگاهم را دوباره نگاه می کنم.  مخصوصا حالا که سال نو شده.

که نکند سیاه نمایی کنم یک وقت.یا ناخواسته قضاوت کنم.

بایدروایت کنم تنها. پایم را فراتر نگذارم. شرح و توضیح و توجیح هم در کار نباشد. دیده ها باشند. روزمرگی ها باشند. زندگی باشد.

فقط نگاه کنم.همه زندگی را.آنها را که دوست دارم یا ندارم.اشتباه هایش را .  می خواهم چشم بشوم اصلا.

 شما هم نگاه کنید گاهی ،که  اگر اشتباه می کنیم لا اقل اشتباهی نباشیم یک وقت.

 

یزد-باغ دولت آباد

تعطیلات که شروع می شود،دیگر دوران سرخوشی بچه هاست. همین طور دشت بزرگترها را می کشند و می برند و می روند ولذت اینکه حالا نوبت آنهاست که تصمیم بگیرند و بزرگترها گوش کنند.

تا چشم کار می کند بچه ها هستند و خانواده ها و رنگ ها و تفاوت ها.

همه هم هستند؛کارمند هست،معلم هست؛پزشک هست،پلیس هست.راننده و بازیگر و دانشجو و چه می دانم خلاصه جمع همه جمع است.آمده اند با خانواده تفریح کنند.

همه به هم لبخند می زنند. عید است دیگر. همه خوبند و خوش.

به پلیس که می رسند اما دیگر لبخند نمی زنند.

"هیچ جا دست از سر ملت برنمی دارند،عین مور و ملخ ریختن،هرجا می ری هستن!"

هر کسی به نوبه خودش اخمی می کند و راهش را می گیرد و می رود.همه دارند با نگاه تلافی می کنند ناخوشایندی ها را.پلیس جوان شده نماینده نیروی انتظامی و دارد تاوان می دهد.  

"زود تموم شد بابا. یه خورده دیگه هم بگردیم بعد برو.خب؟"

 آدم ها پسرکوچک را نگاه نمی کنند.

پسر دست پدر پلیسش را سفت و محکم گرفته و شیطنت نمی کند اصلا. حالا پسر پلیس تاوان می دهد.

آدم ها می روند می آیند. لبخند نمی زنند اما به جناب سروان که لباس دارد،کلاه و باتوم دارد. که پسر دارد...

 

                                                            ***

مانتو فروشی-خیابان تجریش

عید دارد تمام می شود. عید دیدنی ها هم حتما . لباس فروشی ها اما پر از آدم اند.آدم ها و پول هایشان.

لباس ها پیچیده می شوند. اسکناس ها شمرده می شوند. آدم های خوشحال می روند،می آیند.

مادری و دختری آمده اند دنبال مانتو. همین طور می چرخند و به هر کدام که می رسند اول قیمتش را می بینند و می روند سراغ بعدی. مانتوها گران اند.خیلی گران. مادر شاکی شده. یک بند غر می زند.دختر اما تلاش می کند چیزی پیدا کند.

فروشنده همه چیز را زیر نظر دارد. مادر خسته شده. تیر خلاص را می زند،با صدای بلند "پول ما که به هیچ کدوم اینا نمی رسه. واسه چی الکی می گردی. اینا خیلی گرونن. صبرکن فصل بگذره ارزون که شد می خریم. اینی که پوشیدی مگه چه عیبی داره. همش دو ساله داری می پوشیش"

دختر لبش را می گزد. فروشنده اما آن چیزی را که نباید بشنود،شنیده.

دختربه تلاشش ادامه می دهد:آقا اینا چنده؟

حالا نوبت فروشنده است "خانم بهم نزن لباسا رو. اینا گرونه. به درد شما نمی خوره. شما که نمی خوای خرید کنی، واسه چی میای اینجا ؟برو یه جا پیدا کن قد جیبت. وقت ما روهم بیخودی نگیر."

 

دختر می رود. می خواهد غیب شود لابد. دیگر به لباس های امسال  نگاه هم نمی کند. آدم ها اما نگاه می کنند.ترحم هم می کنند. خوشحال هم می شوند اتفاقا. از اینکه فروشنده لبخند تحویل شان می دهد و جلوی پایشان بلند می شود.جلوی پای پولشان.

 |+| نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 10:58  توسط صبح  | 
 
  بالا