|
صبح
|
||
|
روزنامه دانشجویی دانشگاه تهران |
حمیدرضا هندی
1. نمی دونم چی شد ولی می دونم بی تفاوتی من وتو بی تقصیر نبود. همه چیز از فاصله شروع شد. یادم افتاد، دلمون می خواد مگه چیکار کردیم؟ اصلا به شما چه؟ ...
حمیدرضا هندی
یکم :از سلام و خداحافظ آموختم که حرمت همه دوستان و رفیقان را نگاه دارم و درشتی نکنم و مواظب باشم که دوستم دشمن شاد نشود.آخه از معرفت به دور است که با دوست خود آن کنی که با دشمنت هم نمیکنی و این به گوش نا اهلان رسد و بشنوند و ببینند که بین دو دوست تفرقه افتاده است... .
آنهم دوستانی که جان جوانی من هستند و این روزها متصل فرش پر نقش و نگار خاطره با آنها غبار روبی میشود.
اما دلم از بعضی هاشون گرفته ، از همونهایی که تا دیروز برو بیایی با هم داشتیم و امروز ما را جهنمی کردند و حکم به سوختن ما دادند . همون کسایی که بسیجی بودن را معیار بهشت و جهنم می گیرند و درب انجمن اسلامی را مرز بین کفر و ایمان. گاهی وقتا میگم چه قدر خوبه خدا هست ، اقلا ً اون کار به ایمان تو داره که " ان اکرمکم عند الله اتقیکم "
باشه حرفی نیست ، من و ما گناه کار ، ولی جواب سلام واجبه .
خوشباش این موسم فرخنده بهانه ای شد تا سلامی داشته باشیم با دوستان و غیر دوستان.
دم همه اونهایی گرم که تو خونه تکونی وجودشون ، از روحشون و جسمشون خصوص قلبشون ما را هنوز نگاه داشتند و دور نریختند ، ما هم سعی میکنیم که زیاد جا نگیریم.
کاش تو اون دعایی که وقت تحویل سال به درگاه خدا کردید ، تو اون قولهایی که به دلتون دادید ما را هم فراموش نکرده یاشید ...آخه ما هنوز شما را فراموش نکردیم.
ولی یک جورایی انگار دیگه واسه خودمون هم فرقی نداره...گاها ً بی تفاوت میگذریم و اینم از یادمون رفته که رسالت اسلام برای مردم ، به خاطر مردم هست و گیرندگان آن هم مردم هستند. اون ها مسلمان نیستند و به خون ما تشنه اند واسمون کتاب می نویسند ، کاریکاتور میکشند و حالا هم که فیلم...کار ندارم به اینکه کی هستند و با کی و کجا و خودشون چه دینی دارند.. اما ما که مسلمان هستیم چرا بی تفاوتیم وقتی که سعی در بد نشان دادن اسلام به جهانیان هستند ،چرا میشینیم و تماشا میکنیم.
راستش را بخواهی غیر محکوم کردن کاری هم از پیش نمیتونیم ببریم اما دلمون ار اونجا میسوزه که این طور مسایل تا حدی واسمون به حاشیه رفته .
حالا بعد از فراز و فرود بسیار و در شرایطی که کاری به جز محکوم کردن این اعمال نداریم با قلم صفحات را سیاه کردیم تا جاییکه این ستون مجال میداد و نوشتیم برای دل خودمون.
شاید" هنوز مانده تا برف زمین آب شود."
|
|