تبليغاتX
صبح
 
صبح
 
 
روزنامه دانشجویی دانشگاه تهران
 
دسترنج: سه دانشجوي دختر يک دانشگاه در آذربايجان شرقي که مورد تعرض کارکنان اين دانشگاه قرار گرفته‌اند، از ترس بي‌آبرويي و اخراج، حاضر به شکايت از عاملان اين حادثه ناگوار نيستند. در ادامه سلسله حوادث تلخ دانشگاه‌ها در زمان دولت نهم و دوران تصدي زاهدي بر وزارتخانه علوم، تحقيقات و فناوري، سه دانشجوي دختر از شروع سال جديد تحصيلي در مهرماه 86 در سه مرحله و به طور جداگانه مورد تعرض سه تن از کارکنان دانشگاه قرار گرفته‌اند که به دليل تهديد مسوولان حراست دانشگاه، حاضر به شکايت از مسببان ابن حادثه نيستند...
ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 11:9  توسط صبح  | 

یدالله نعمتی

 

باری  از اینکه هفته پیشین ننگاشته بودیم و جماعت دارالعلوم اجتماعی را در خماری بگذاشته بودیم ، معذوریم . گرچه این عمل بی بدیل، نبوده است چندان بی دلیل.

اهم ادله این است که احوال دانشکده پیچ تو پیچ بود و احوالات ما ...


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 15:31  توسط صبح  | 

مونا چهره قانی.. 

 

می خواهم از چیزی بنویسم که در همین نزدیکی های زمان حال شاهد اتفاق افتادنش بودم و من را لحظه ای با خود به خیلی جاها که چند وقتی بود بهش سر نزده بودم برد، شایدم خیلی وقت بود!  


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 11:19  توسط صبح  | 

رویا حکیمی

 

توجه به زیبایی و تلاش جهت تعریف آن در همه دوران ها وجود داشته است و نگرشها درباره زیبایی در میان اقوام و مناطق مختلف به طور متفاوت تعریف می شده است. ریاضیدانان یونانی زیبایی صورت را بر اساس اندازه آن تعریف می کردند...


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 13:46  توسط صبح  | 

مرتضی مساکنی

 

آن روزها که یوتپیای جامعه آزاد با فرصتهای برابر را در سر می پروراندم، گذشت. آن روزها که به قول دوستان آرمان گرا و خام و جوگیر بودم، گذشت. آن روزها که مارکس و سارتر و مارکوزه چراغ راهم بود گذشت...   


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 13:38  توسط صبح  | 

 

احمدرضا بلیغ*

 

«گفتم: چیزی بخوان

گفت: شرمنده ام، رویم سیاه، یک سال است که چیزی نخوانده ام

گفتم: برای عاطفه ای که در ما مرده است، رحم ا... من یقرأ الفاتحه مع الصلوات!»

 دوست و برادر عزیزم،

پیش از آنکه بر من حد «تهمت» جاری شود، حد «وجدان» را بر خویشتن جاری کرده ام و پیش از آنکه حجاب «سیاست» مرزهای «رفاقت» را بپوشاند، «صداقت» را بر آن مقدم داشته ام.

می دانم، در این گرگ و میش تردید و روزمرگی، در این روزهای خاکستری که سیاهی ها و سفیدی ها پشت خروار خروار خاک غفلت و تزویر و ریا نهفته، در این زمانه که زاهدنمایان نام «خدا» را به زبان جاری می کنند و بعد «خرما» را به دهان می گذارند و در این روزگار که ...

آری، می دانم و می بینم و می شنوم و می فهمم، اما...

اما خدایمان بیامرزاد اگر ما هم در این لجن زار فرو رفتیم و هرچه بیش تر دست و پا زدیم پایین تر رفتیم. اگر «این» گونه است که «دنده ی اخلاصمان شکسته و سجاده ی ایمان مان پوسیده، بیایید به گناهانمان اعتراف کنیم، بیایید استغفار کنیم، خدا ما را خواهد بخشید...»

و اگر «نه این» است، پس:

«آیین عشق بازی دنیا عوض شده است

یوسف عوض شده است، زلیخا عوض شده است

خو کن به قایقت که به ساحل نمی رسیم

خو کن که جای ساحل و دریا عوض شده است

حق داشتی مرا نشناسی، به هر طریق

«من» همچنان همانم و «دنیا» عوض شده است»

 

دلتنگ نیستم

و کفی بالله شهیدا...

 

امضا: یک شبه بسیجی غربزده ی بنیادگرای  دگر اندیش (؟)

*مسئول بسیج دانشجویی دانشکده

 |+| نوشته شده در  سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 14:44  توسط صبح  | 
 
  بالا