|
صبح
|
||
|
روزنامه دانشجویی دانشگاه تهران |
كلاهش را روي سر ميگذارد. اين عادتش است ،كلاه را جزئي از بدنش ميداند كه هميشه بايد روي سرش باشد. هر روز صبح قبل از اينكه حتي صورتش را بشويد كلاه را روي سرش ميگذارد. اندكي بعد با چاي داغ روي ميزش نشسته است. مادرش ديگر اصراري براي آمدنش سر سفره ندارد. تكرار اين خواهشها ديگر همة خانواده را آزار ميدهد. عينكش را روي چشمانش ميگذارد. همانطور كه منتظر بالا آمدن ويندوز است چاي را به دهانش نزديك ميكند. بخار چاي سطح عينكش را براي چند لحظه پر ميكند. پسر بي توجه به آن چايش را مينوشد. استكان نيمه خالي شده را روي ميز ميگذارد.بدون كوچكترين توجهي به عكس آرايش كرده خوانندة آمريكايي كه در پس زمينه ويندوزش ديده ميشود وارد قسمت
connection ميشود. اولين تماس ناموفق است.اينبار از سرويس ديگري براي وصل شدن استفاده ميكند. خيلي وقت هست كه ديگر حتي پول اينترنت را هم نميدهد. پدرش مجبور هست در كنار قبض تلفن، مقداري را نيز هميشه به مصرف اينترنت شازده پسرش اختصاص دهد!ساراغلامیان
چه زیرکانه رسانهی ملی عمل می کند٬ هیچ دیدهای برنامه های این جعبهی جادویی را ؟چه چیزهایی که نشان نمی دهد !چه ها که نمی گوید !چه هاکه پخش نمی کند !!
اخبارش را دیدهای ؟پیرامون داخل همه چیز خوب است و برازنده وشایسته ،که اگر در این فضا زندگی نکنی باورت می شود وبعد ؛ با خود فکر می کنی منظورش کجا است ؟کدام منطقه ؟کدام ناحیه ؟کدام شهر ؟دیدهای خبرهایی که از موفقیت های علمی ،ورزشی ،هنری و... که می دهد .
خبرهایی که از شرایطمان در جهان بین المللی می دهد گویی که ایران در اوج قله هاایستاده و همه را ریز می بیند یا شاید هم اصلا نمی بیند .
از صادراتمان می گوید ،از فروش نفت می گو ید که هر روز چند بشکه و هر بشکه چند دلار قیمتش افزون شده ...
احمد طالبی
يکي از خصوصيات دنياي مدرن تمايز يافتگي آن است و اينکه هر چيزي به جاي خود مي رود. آدم مدرن مي تواند بين حوزه هاي مختلف تفکيک قائل شود، آدم مدرن مي تواند هرچيزي را از اهل آن بخواهد و دوغ و دوشاب را قاطي نکند اما ما...
ديده ايد که في المثل وقتي فصل انتخابات مي شود، بازيگران سينما و تلوزيون برايمان تعيين تکليف مي کنند، مثلا فوتباليستي که تمام هنرش در دريبل زدن و شوت کردن است پيام اخلاقي مي دهد، روحاني محترمي که در فقه تحصيل کرده تحليل سياسي مي دهد و از اين دست بسيار...
داشتم فکر مي کردم اگر همه چيز درست شود ديگر سوژه اي براي گير دادن نداريم !
ما همه چيز را به شما وقتي مي گوييم که شما همه چيز را به ما بگوييد!
آدما وقتي بزرگ مي شوند که کودکيشان را فراموش مي کنند!
هيچ وقت بزرگ نشدم چون کودکيم را هميشه بياد داشتم!...
کمال رضوي
در هفتههاي اخير و به دنبال طرح مسالهي «اسلامي کردن دانشگاهها» و «علوم انساني اسلامي» مقالات و گزارشهايي پيرامون اين بحث در نشريهي صبح منتشر شده است و البته اميدواريم همچنان در فضايي منطقي بتوانيم اين بحث را پي گيريم. گرچه اين دو، بحثهاي مجزايي هستند که...
با همه حرفها و حديثهايي که بود و جنجالهايي که به پا شده بود، دکتر جمشيديها در سمت خود ابقا شد تا سه سال ديگر هم رييس دانشکده علوم اجتماعي باشد. علي القاعده کسي که سه سال رييس دانشکده بوده، بايد کارنامه اي داشته باشد پر از...
سه سال از مرداد84 و ریاست جمهوری آقای احمدی نژاد می گذرد. دولت آقای احمدی نژاد تنها یک سال دیگر برای ادامه فعالیت هایش دارد. در طول این سه سال اتفاقات زیادی به وقوع پیوست، حرف های گنده و غیر قابل فهمی از سوی احمدی نژاد و اطرافیانش شنیده شد...
زهرا مينائي
مقدمه:
ما که نفهميديم چرا مي گويند اين جماعت ايراني کتابخوان نيستند و نمي دانم، ميانگين مطالعه در ايران اينقدر کم است و الخ! بياييد اين نمايشگاه کتاب را ببينيد که چه خبر است. ملت از کول و کمر همديگر بالا مي روند. چه اشتياق باورنکردني اي موج مي زند درچشمان مردم...
محمد جلالی
"من با همه اعضاي هيات علمي دوست هستم و نماينده ي طيف خاصي نيستم. من نماينده طيف خداپرستان هستم و با کساني هستم که با اصل نظام همراهند، در عين حال با کسي قراردادي ندارم و قولي نداده ام."
اين جملات بخشي از سخنان دکتر جمشيديها رييس کنوني و يکي از کانديداهاي اصلي رياست آينده دانشکده است...
زینب پیغمبرزاده
با روی کار آمدن دولت مهرورزی، حضور در کمیته های انظباطی به تجربه ای همه گیر و بخشی از زندگی روزمره دانشجویان بدل شده است. اما ما دانشجویان در حالی با بی تفاوتی با این احضارها روبرو می شویم که سایه شان سنگین تر از دادگاه انقلاب بر زندگی مان گسترده می شود...
کمتر از هشت ماه ديگر انتخابات رياست جمهوري آمريکا برگزار مي شود و تکليف رييس جمهور آينده اين کشور مشخص خواهد شد. انتخاباتي که توجه عده زيادي را در دنيا و به ويژه سياستمداران ايراني را به خود جلب کرده است...
يکي از بحثهايي که پس از برگزاري انتخابات دور اول مجلس مطرح شده و تا شروع به کار مجلس هفتم نيز تداوم خواهد يافت، جناح بنديهاي شکل گرفته در مجلس آينده است...
هاوژین
به بهانه تولد توهم در کلاس جامعه شناسی قشرها
من کُردم تو غیر کُرد. من دانشجو تو استاد. من اقلیت! تو اکثریت...
روز اول عید که با معلوم الحال تماس گرفتم که عید نوروز را بهش تبریکات بگویم. بهم گفت:«ابو خنده، بیا راجع به مسایل روز یک چیزی بنویس بده تا بچاپیم.» گفتم که آخه چی بنویسم.گفت:«راجع به مشکلات مملکت بنویس،راجع به مسایل مهم مملکتی بنویس، خلاصه از این جور حرفا که بقیه روزنومه چی ها می نویسند بنویس.»گفتم بابا ما رو بی خیال می خواهی ما رو هم مثل خودت معلوم الحال کنی...
سپیده امیرکافی
موقع سال تحويل، زماني که اکثر خانواده هاي ايراني بر سر سفره هفت سين نشسته بودند و انتظار سال جديد رو شنيدن ساز و دهل مخصوص اين زمان را از تلوزيون مي کشيدند. اما متاسفانه هيچگونه صداي سازي از تلوزيون شنيده نشد. تنها صدايي که به گوش مي رسيد صداي مجريهايي بود که در نهايت بي توجهي به تحويل سال، مشغول گپ زدن با مهمانان خود بودند و صداي گريه هاي مردمي که در صحن حرم امام رضا جمع شده بودند. فکر مي کنم اکثر خانواده هاي ايراني با چند ثانيه تاخير متوجه تحويل سال شدند.
شايد عيد امسال يکي از بي روح ترين عيدهاي نوروزي باشد که من ياد مي دهم. عيدي که در سکوت کامل و در نهايت بي توجهي و بدون هيچ زرق و برقي شروع شد و در همان سکوت هم به پايان رسيد. اين گونه برخوردها با سنت و فرهنگ ايراني، بعد از پيروزي انقلاب چيز تازه و جديدي نيست. برخوردي که در سال اول پيروزي انقلاب، چه در مورد نوروز و چه جشنهاي قبل از آن از جمله چهارشنبه سوري شد، برخوردي کاملا افراطي و حذفي بود به گونه اي که سيزده روز تعطيلات نوروزي به چهار روز تقليل يافت و تمام اين چهار روز نيز از تلوزيون نوحه سرايي پخش شد. اما اوايل انقلاب به دليل شور و هيجاني که در ميان مردم وجود داشت، آنها سريعا نسبت به اين مساله واکنش نشان دادند و هيچ کدام از مدارس تا اوايل ارديبهشت باز شد.
الان هم با گذشت سي سال از انقلاب اين گونه برخورد با کمي تغيير تاکتيکي همچنان ادامه دارد. هدف همچنان حذف و به فراموشي سپردن سنتهاي باستاني است، اما ابزار و وسيله اي که در حال حاضر انتخاب شده، ابزار بي توجهي، سکوت و در نظر نگرفتن است و هرگاه آقايان فرصتي را به دست آورند، بر تعطيلات و پررنگ کردن روزهاي مذهبي افزوده و در جهت کاستن از تعطيلات نوروزي و فراهم کردن زمينه آن از طريق مصاحبه هاي مردمي! و پرسيدن اين سوال که "آيا به نظر شما تعطيلات نوروزي زياد نيست؟" مي کوشند. اما واکنشي را که مردم نسبت به ناديده انگاري جشنهاي ملي و نوروز داشتند، مي توان در اين جمله که "اين سنتها چند هزار سال دوام آورده اند و حتي بعد از حمله مغول هم از بين نرفتند" نشان داد. اما به نظر من در اينجا به تفاوت نوع برخوردهايي که پس از انقلاب و دوران مغول يا افغان وجود دارد توجه نشده. برخوردي که پس از انقلاب با سنتهاي ملي شد، برخوردي کاملا ايدئولوژيک بود. تاثيري که برخورد ايدئولوژيک در حذف سنتها دارد، خيلي بيشتر از برخورد حذفي است.برخورد ايدئولوژيک، به راحتي مي تواند ريشه يک سنت و رفتار را به خصوص در يک جامعه مذهبي بزند. وقتي مرتبا مطرح مي شود که اين کار حرام است، گذشتگان ما احمق بودند که اين کارها را انجام مي دادند و... مسلما تاثيري که بر ذهن مي گذارد خيلي بيشتر از تاثير تهديد کردن است.
در یک نوع از تقسیم بندی،فیلم های امروز سینمای ایران را می توان به 3دسته تقسیم کرد.
دسته اول به درد پفک خوردن می خورند،یعنی اصلا ساخته شده اند که بروی و دیگران را در لذت اجباری باز کردن پرسر و صدای بسته های چیپس و پفک شریک کنی.
دسته دوم آنها هستند که به عقیده من سینمای سخت هستند. فیلمنامه هایی که به اعتبار اینکه پایان درستی ندارند و بازیگرانش نابازیگر هستند، در بلبشوی سینمای ایران ،سر از سینمای روشنفکری در آورده اند.
سینمارو ها هم تحسین می کنندش که مبادا متهم شوند سینمای روشنفکری را نمی فهمند.
همه اینها را برای این گفتم که برسم به دسته سوم.
دسته سوم را به نوعی حاصل اتفاقات نادر سینمای ایران می دانم.از آن دست اتفاقاتی که کم می افتد اما وقتی می افتد وادارت می کند بنویسی.به همین سادگی.
اصلا پیش بینی نمی کردم با فیلم خوبی طرف شوم،منتظر فیلمی بودم که آخرش محض احترام به کارگردان بگویم"خب،موسیقی اش خوب بود! بازی فلان بازیگر هم بد نبود"
دیگر داشتیم فیلمنامه خوب و فضاهای لذت بخش زندگی ایرانی را از یاد می بردیم.
رسم شده بود که فیلم ها یا یکسر فقر باشند و فلاکت و آدم هایی که درگیر یک لقمه نان اند تنها؛ یا زندگی هایی که هرچه بگردی پیدایشان نمی کنی. انگار در این شهر نباشند. آدم هایی که دغدغه شان،ظاهرشان حرف هاشان هیچ ربطی به ما ندارد.
به همین سادگی درست سروقت آمد. همان موقع که سازها کوک شده بود که"سینمای ایران دیگر حرفی برای گفتن ندارد." و بحث تعطیلی اش مطرح شد و یک عده مترصد فرصت بودند که به خواسته های دیرینه شان برسند.فیلم را باید دید. با خواندن و شنیدن ماجرای یک خطی اش چیزی دستگیرت نمی شود.
"یک برش از زندگی روزمره یک زن" آن هم بک زن ایرانی. چیزی که سخت جایش در سینمای ایران خالی بود.
کافی است وارد سینما شوی و فیلم با آن تیتراژ شاهکارش شروع شود. تو دیگر مشاهده کننده نیستی. بازیگر هم می شوی. با طاهره(بازیگر نقش اول فیلم) زندگی می کنی. نه زود تر از او خبر می شوی از ماجرا و نه دیرتر. در تمام روزمرگی ها و دیالوگ هایی که روزی صدبار از بس می گوییم فراموشمان می شود،همراهش می شوی.
از جایی وارد قصه می شویم که نمی دانیم تا قبلش چه شده اما مهم نیست. مهم الان است. لحظه. انگار گذشته هم یک چیزی بوده درست مثل الان.
و ما آدم هایی را می بینیم که آدم اند. درد هم دارند. مثل همه هم تظاهر می کنند به خوشی.
عروسی می گیرند. اما بعد از ترس اینکه نکند اشتباه کرده باشند دختر 17 سال شان را عروس کرده اند،شبانه می آیند استخاره می کنند،برای کار انجام شده! از سر درماندگی . وتردید.
لحظه لحظه فیلم پر است از تردید ها. همه آدم ها مرددند. هر کاری را چند بار می کنند.خیال ها ناراحت است.
چه همسایه بالا که عروسی دارد و چه همسایه روبرو که تازه آمده وسعی می کند در همه کارها ، وارد شود،چه طاهره و چه همسرش که انگار دردش این است که نمی داند دارد چه می کند و دائم با خودش حرف می زند تا شاید خودش را راضی کند.
فیلم ماجرای زنی است که هنوز جوان است، مذهبی است و وفادار به سنت ها،و هنوز در روزمرگی ابدی غرق نشده(کلاس شعر می رود،آواز می خواند)
اما انگار یکدفعه فهمیده تنهاست. دخترش وقتی برای بودن با او ندارد،ترجیح می دهد با دوستانش لباس پرو کند! پسر کوچکش به او افتخار نمی کند.(جه از این بدتر برای مادر؟) و دلش نمی خواهد با آن لباس های قدیمی او را به کلاس زبان ببرد.(به مادرش می گوید" تو با من نیا ،من خودم می رم".یا مثلا در اتوبوس به مادرش می گوید "چرا اون روسری قرمزه رو نمی پوشی؟"یا می پرسد"مامان تو چکاره ای؟" و انگار آوار تنهایی برسر طاهره خراب می شود."تو را این طور که هستی نمی خواهند." زنی که تمام دنیایش را وقف زندگی خانوادگی و فرزندانش کرده حالا می بیند که فرزندش آنچه که او هست را دوست ندارد.
و ما طاهره ای را می بینیم که به بودنش هم شک کرده. هر روز بادمجان سرخ می کند، ماهی پاک می کند،غذا می پزد و خانه اش در نهایت نظم است. اما انگار یک چیزی سر جایش نیست.
در همه جای فیلم طاهره تنهاست.نگاهش می خواهد دیالوگ های نداشته اش را یکجا نشانت دهد. تنهایی آدم ها را هم می بیند. مثل آن پیرمردی که در خانه جلویی خانه داری می کند و طاهره با او همذات پنداری می کند.
طاهره مدام در فیلم پس زده می شود، دیده نمی شود و در لحظه های عزیز ترین کسانش شریک نمی شود(در یک صحنه فوق العاده از فیلم دختر با دوستانش در اتاق در حال رقص و بازی هستند ، ما از نیمه باز در و از پشت سر طاهره آنها را می بینیم.اما طاهره راهی به دنیایشان ندارد،حتی در را به رویش کامل باز نمی کنند)
فرزندانش برای یک ناهار هم همراهی اش نمی کنند. شوهرش با سیری سر شام می آید و وانمود می کند که می خورد اما می فهمیم(هم ما هم طاهره) که شام تولد را بیرون خورده. تمام فیلم تردید طاهره است بر سر ماندن یا رفتن. وقتی دنیای شیرین اش را،دنیایی را که خودش ساخته و دوستش می دارد مورد تهاجم قرار می دهند،آهنگ رفتن می کند. اما انگار دنبال بهانه است که بماند. استخاره می کند. خودش را برای تولد شوهرش آماده می کند. شاید ورق برگردد؛ و تردید است که تا لحظه آخر در فیلم جاری است. هر کاری می کند دوباره پشیمان می شود.
فیلم جوری تمام می شود که شایسته زندگی است. همه خواب هستند و طاهره بیدار. زندگی همه انگار در خواب هم به او گره خورده باشد.همه به او اتکا کرده اند. پسرش در خواب با او حرف می زند. دخترش در آغوش او لبخند می زند. شوهرش در خواب صدایش می کند.همسایه بالا هم حتی از او می خواهد برایش استخاره کند. او همه را مطمئن می کند و راضی از بودنش.از اینکه هست، مثل همیشه. اما خودش را
نمی تواند.
***
سپيده اميرکافي
چند روز پيش وقتي تعدادي از دانشجويان دانشکده قصد عبور از دانشکده فني را داشتند به دليل شال پوشيدن يکي از دانشجويان دختر مورد اهانت ماموران نگهباني آن دانشکده و ضرب و شتم توسط عده اي از اراذل و اوباش در جلوي سردر دانشکده فني قرار گرفتند.
اين حادثه بهانه اي شد براي نوشتن اين مطلب.
قبل از اينکه وارد دانشگاه بشوم و به عنوان دانشجو شناخته شوم، هميشه در خيالات خود فکر مي کردم که دانشجو شان و منزلت والا و حرمت زيادي دارد. دانشجويي که مدام از سوي افراد مختلف رزمنده در سنگر علم و دانش خوانده مي شد، دانشجويي که تمام وقت و انرژي خود را صرف کسب علم و گشودن راهي براي خلاص شدن از بن بست توسعه نيافتگي مي کند. اما از وقتي که وارد دانشگاه شدم، شاهد حوادث و اتفاقاتي بودم که متوجه شدم واقعيت به گونه ديگري است. تمام حرفهايي که زده مي شد چيزي جز يک دروغ بزرگ نبوده است.
در دانشگاه با دانشجويي مواجه شدم که از شان و منزلت يک رزمنده در سنگر علم و دانش و در مکان مقدسي مثل دانشگاه تبديل به موجودي مزاحم ميان دست و پاي آقايان شده است و هر کسي سعي در دست به سر و طرد کردن او مي کند. دانشجويي که منزلتش به حدي تنزل يافته که هرکسي اجازه توهين و شکستن حرمت او را به خود مي دهد. شکستن حرمت دانشجويي که چندين سال است در کشور ما اتفاق مي افتد. زماني عده اي چماق به دست و عوامل خودسر! به خوابگاه دانشجويان مي ريختند و آنها را مورد ضرب و شتم قرار مي دادند و حرمت دانشجو و حريم دانشگاه را مي شکستند اما حال وضع به قدري اسفبار شده است که حرمت دانشجو نه تنها توسط عوامل خودسر! بلکه در خود دانشگاه توسط دانشگاهيان و حراست دانشگاه به طور روزمره شکسته مي شود و هيچ کس از بين ما بلند نمي شود و نمي گويد که چرا توهين؟
هرکدام از ما چند دفعه مورد بي احترامي مسئولان دانشگاه از رياست و معاون آموزشي و غيره تا مامور حراست قرار گرفته ايم؟ چند دفعه سر کلاس يا موقع امتحان با برخوردهاي بد اساتيد و ساير مسئولان مواجه شده ايم؟ آيا آنقدر آستانه درد ما بالا رفته که هيچگونه حساسيتي نسبت به از دست رفتن و ناديده گرفته شدن حقوق خود و تخفيف جايگاه دانشجويي مان نداريم؟ مگر اهانت به يک دانشجو اهانت به همه ما نيست؟ اگر تعدادي از دانشجويان دانشکده به خاطر نحوه پوشش مورد توهين نگهبانان دانشگاه قرار مي گيرند و پيش چشم آنها مضروب مي شوند، گويي به همه ما توهين شده و حرمت همه ما شکسته شده است.
گيرم که ما نتوانيم از حق خود در مقابل نيروهاي مجهول و خودسر دفاع کنيم، لااقل بکوشيم تا در درون دانشگاه و در ميان دانشگاهيان جايگاهمان محفوظ بماند و کسي جرات تعدي به منزلت ما را نداشته باشد.
احمد طالبي
اول: به من اگر بود تدبيري مي انديشيدم كه شهر هيچ وقت شلوغ نشود. شهر که شلوغ مي شود خيلي ها ميداني پيدا مي کنند براي عرض اندام. شهر که شلوغ مي شود توي هياهو و گيجي ناشي از اين شلوغي خيلي اتفاقات مي افتد. بعضي ها ممکن است هوس کنند آب را گل آلود کرده و بخت خود را در ماهيگيري نيز بيازمايند. توي شلوغي ممکن است هر کسي از راه رسيده و نرسيده هفت تير کشي كند و اين اصلا براي امنيت جامعه مفيد نيست. گمان کنم شما هم با من هم عقيده باشيد که زياده از حد شلوغ شدن شهر خاصيتي ندارد.
به من اگر بود مي گفتم همه در قول و فعلشان آزاد باشند، اما توصيه شان مي كردم كه حواسشان باشد راهي نروند و كاري نكنند كه اندك آبروي برجا مانده شان هم بر باد رود.
براي اينكه دستت رو نشود خوب است كه گاهي بعضي چيزها را مراعات كني. مثلا آهسته و آرام از كنار كساني كه تشت رسوايي شان از بام افتاده و صدايش را همه شنيده اند بگذري، اگر خواستي خالي ببندي ايراد زيادي ندارد اما نه اينقدر كه بخواهي گنجشك را به جاي اتوبوس دوطبقه قالب كني و...
دوم: آگهي را كه مي بينم يك لحظه به فكر فرو مي روم. پشت پرده اصلاحات با سخنراني روح الله حسينيان! و البته عكسي از سعيد امامي در كانون پوستر تبليغاتي بسيج دانشجويي دانشکده حقوق و علوم سياسي.
خيلي وقتها يک اسم چيزهاي ديگري را نيز با خود تداعي مي کند. کافي است اسم را بشنوي تا خيلي مسائل مثل يک فيلم از جلوي چشمت رژه روند و تو با يک اسم کلي خاطره و حادثه و واقعه را مرور کني. قسمت حسينيان هم اين است كه نامش با تصوير سعيد امامي و پرونده قتلهاي زنجيره اي گره بخورد. با برنامه تلوزيوني چراغ كه كوشيد دامن دوستان را از اتهام مبرا ساخته و قتلها را يکسره گردن دوم خرداديها بيندازد تا با خيال آسوده در مراسمهاي سعيد محبوبش شركت كند و كسي نخواهد اين پرونده را كالبدشكافي نمايد. تا امروز بي هراس از عقوبت و پرسش پاي به دانشگاه بگذرد و خط و نشان بکشد.
راستي آقاي حسينيان هنوز يادم است آن جمله معروفتان را كه: "والا ما خودمان يك زماني قاتل بوديم"
سوم: حالا اينكه گروهي حسينيان را در ليست خود قرار مي دهند، مي تواند توجيهاتي داشته باشد براي خودش. توجيهاتي كه شايد خط و ربطي پيدا كند به برگزاري انتخابات بدون رقيب جدي. اما مانده ام بچه هاي بسيج با چه رويي تريبون به او مي دهند و مشتاقانه مي خواهند چشم به دهان او بدوزند تا برايشان پشت پرده يک جريان سياسي را برملا سازد (احتمالا به همان سياق که پشت پرده قتلهاي زنجيره اي را بيان کرد). مانده ام آنها که در فضاي دانشگاه تنفس مي کنند و شعار پرسشگري و عدالت و راستي و درستي سر مي دهند از کجا تکيه گاهي چنين محکم(!!!) يافته اند.
عزيزان من گيرم كه گرد مرگ بر محيط جامعه پاشيده باشند و کسي را ياراي پرسشگري و اعتراض نباشد، اما آيا اين دليل مي شود كه حتي دانشجويان هم سخنران محترم شما و سوابق درخشانش را از ياد برده باشند؟ به گمانم خيلي به دانشگاه بدبين هستيد كه گمان برده ايد مي توانيد در اين محيط آنقدر پيش رويد که سعيد امامي را هم احيا كنيد. عکسش را در قلب پوسترتان بنشانيد و حامي محترمش را به ميهماني بخوانيد تا راهنمايتان باشد.
من جاي شما بودم سعيد امامي را بي خيال مي شدم. فوق فوقش در خلوتي و دور از چشم ديگران فاتحه اي براي شادي روحش مي خواندم و خرمايي خيرات مي كردم، فحشي هم نثار کساني مي کردم که نگذاشتند پروژه اش را تا نهايت به پيش برد و در نيمه راه رسوايش کردند و دلخوش مي شدم به اين آرزو که کسي راه نيمه تمام سعيد را در آينده تا انتها برود. از كنار حسينيان هم آرام مي گذشتم تا لااقل كسي در دانشگاه نفهمد كه رابطه اي و نسبتي با او و تفکراتش دارم. تكليفي هم اگر به برملا كردن پشت پرده اصلاحات در آستانه انتخابات مجلس دارم به گونه اي ديگر ادا مي كردم.
چهارم: گمان مي کنم بدجوري شهر شلوغ شده که هر کس هر کاري مي خواهد مي کند!!!
صدیقه.م
چه خوب است كه ما بهترين سالهاي عمرمان را اينجا سپري ميكنيم.
چه خوب شد كه ما وارد اين دانشكده شديم و خداي نكرده جاي ديگري نرفتيم.
زيرا در اين سال ها مهارت هاي بسياري كسب كرده ايم.
حالا خوب ميفهميم با چه ظرافتي حضورمان را در كلاس ثبت كنيم و برويم پي كارمان و هيچ كس هم بويي نبرد.
خوب ياد گرفته ايم كه كجا چه بگوييم كه نمره ي فعاليت كلاسي مان را هم بگيريم.
چگونه مطالب كپي شده را به هم بريزيم كه در جستجوي گوگل هم دستمان رو نشود.
ركورد بازي هاي نوكيا و سوني اريكسون نيز در دست جوانان غيور همين دانشكده است. در همين كلاس ها ياد گرفتيم كه اين ركورد هاي غرور انگيز را به نام خود ثبت كنيم.
فرق حقيقت و مصلحت را خوب فهميده ايم و به درستي بلديم حقيقت را فداي يك تار موي مصلحتمان كنيم. به من چه كه اعتراض كنم؟ ما سهممان را داده ايم! چرا بقيه راه نمي افتند؟
من به معدل اين ترمم احتياج دارم. من توصيه نامه ي اين استادم را لازم دارم. واضح است كه طرف او را ميگيرم.
بله اين حرف خيلي قشنگ است كه( جامعه شناس بلندگوي كسي است كه صدايي ندارد)
و من در راستاي همين هدف خوب ياد گرفته ام كه كجا سكوت كنم و صداي خودم را هم در خودم خفه كنم. و صداي بلند تر را تكرار كنم.
عزيز من واقعيت زندگي كه اين حرفهاي قشنگ توي كتاب ها نيست.. در اين سال ها آموخته ام كه خودم را شكل موجهي جلوه دهم.
كفش كاترپيلار بپوشم تا صدايم شنيده شود! (كيف بنتونهم بي تاثير نيست)
به سارتر و فوكو رفرنس بدهم يك جمله در ميان، تا با سواد به نظر بيايم.... به قول فوكوياما...!
در مقاله هايم بيشتر به خود استاد رفرنس بدهم تا ديگران...
در سمينارهايي شركت كنم كه ناهار ميدهند.
يك مقاله ي خوبي هم ذهنم را مشغول كرده است: جوانان و ... با تاكيد بر دانشجويان دانشكده علوم اجتماعي دانشگاه تهران!
چه خوب كه جواني مان را در دانشگاه سپري كرديم. مخصوصا ما كه معبد و مدرسه مان يكي است.
به ما چه .ما زود ليسانسمان را بگيريم برويم دنبال يك كار دفتري. بشويم كارشناس مسائل خاور ميانه. برويم دنبال زندگي مان.
...
چه خوب كه در اين سال ها كسي توي گوشمان نزد.
خوابمان را آشفته نكرد!
سپیده امیرکافی
ما ایرانیها به خودمان ویژگیهای مختلفی نسبت میدهیم. ویژگی هایی که چه خوب چه بد, چه درست وچه غلط خود ما آنها را پذیرفتیم و با رفتارهایمان مرتبا آن ویژگیها را به همدیگر یاداوری میکنیم. یکی از این ویژگی ها این است که ایرانیها حافظه تاریخی ضعیفی دارند. خود من مدتها با این مساله درگیر بودم و همیشه به دنبال نمونه هایی میگشتم که بتواند این مساله را نقض کند. اما اتفاقی که طی چند هفته اخیر در مورد انتخابات و مساله طیف بندی های سیاسی افتاد نه تنها این ویژگی را رد نکرد بلکه مهر تائیدی هم بر آن زد.
سالهای 77 و78 مقالاتی توسط اکبر گنجی و دیگر روزنامه نگاران اصلاح طلب در روزنامه هایشان منتشر می شد. مقالاتی که بعد ها به صورت مجتمع در قالب کتاب نیز منتشر شد. فکر میکنم همه ما آن نوشته ها و موضوعاتشان را یادمان باشد اینکه چه کسی در اون مقالات زیر ذره بین بود و چه اتهاماتی به او نسبت داده می شد.اما حال اگر نگاهی به یکی دو ماه اخیر بیاندازیم می بینیم که عالیجناب سرخ پوش و اطرافیانش در چه موقعیتی قرار گرفته اند .موقعیتی که هیچ کس فکرش را هم نمیکرد.اینکه عالیجناب سرخ پوش ادعای اصلاح طلبی کنند,اینکه آقای خاتمی مذاکرات و ملاقات هایی با ایشان داشته باشند. اما سوال من از اصلاح طلبان این است که چرا باید چنین اتفاقی بیفتد؟ چرا عالیجناب سرخپوش و اطرافیانشان باید مدعی اصلاحات باشند؟ چرا باید اصلاح طلبان با چنین اشخاصی هم سفره و هم سنگر باشند؟ اگر شما معتقدید که که عالیجناب یک مهره سوخته است (که البته بارها از زبان شما و هوادارانتان شنیده ایم) و دیگر در این مملکت کاره ای نیست، پس این مذاکرات و ملاقاتها برای چیست؟ و اگر معتقد نیستید، پس چرا باید با عالیجنابی که هدفتان ضعیف کردن او بود وارد مذاکره شوید. عده ای از اصلاح طلبان معتقدند که این یک بازی سیاسی است و الان باید در این موقعیت اینگونه بازی کنیم. اما مساله این است که خودتان هم کم کم باورتان می شود که آنها هم اصلاح طلبند و باید هم بازیتان باشند. در صورتی که اینگونه نیست. شاید در شرایط فعلی مشترک باشد، اما نباید تمام تلاش ما رسیدن به هدف باشد، باید به بعد از رسیدن هم فکر کرد.اگر از همین الان نتوانید شفاف باشد و موضع واقعیتان را مشخص کنید. اگر زمانی به قدرت برسید، همان اتفاقی می افتد که ده سال پیش افتاد.
|
|