|
صبح
|
||
|
روزنامه دانشجویی دانشگاه تهران |
در تعطیلات نوروز امسال شاهد پخش سریال های متنوعی از شبکه های مختلف تلویزیونی بودیم. از آنجا که فیلم و سریال جذابیت خاص خود را داراست و به تبع به همین خاطر می تواند مخاطبانی از گروه های سنی متنوع را جذب نماید، مجال مناسبی برای بیان ایده ها و و افکار، طرح مسائل، ارائه راه حل ها، تداوم و بازنمایی کلیشه ها است.
یکی از مسائلی که در سال جاری با آن روبرو بودیم تلاش برای ترویج دیدگاهی نو و واپس گرا در زمینه مسائل زنان در قالب برنامه های جدی، طنز و سریال بود. در کنار رفتن لایحه حمایت از خانواده به مجلس که اختیار کردن زن دوم را برای مرد با تمکن مالی آسانتر می ساخت، در این زمینه برخوردهایی بنیادین در «رسانه ملی» با تفکرات مترقی خواهانه ای که فعالین زن درصدد ترویج آنان هستند، شده است. ساخت برنامه ی «زن، سنت و تجدد» و برنامه «اردیبهشت» و پخش آن به صورت سلسله وار در زمستان گذشته و سریال هایی که نقش های کلیشه ای زنان را بازتولید می کنند نمونه هایی از این دست هستند. سریال هایی که در زمینه یا پس زمینه روایت داستان به دنبال القای نوعی عادی سازی در چند همسری هستند.
مسئله تعدد زوجات (چند همسری)، موضوعی است که در فرهنگ جامعه ی ما تا حدودی بر نادرست و قبح بودن آن اتفاق نظر است، گرچه در قانون بدین صورت نیست و مسئولین هم دیدگاهی موافق با قانون دارند. تلاش های صورت گرفته در «رسانه ملی» هم در همین راستا است.
تعدد زوجات در سریال «پیامک از دیار باقی» به شیوه ای نو بازنمایی شد. داستان این سریال حکایت مردی دلال و بدهکار است که با وجود داشتن همسر و فرزند تصمیم به ازدواج مجدد با دختری جوان می گیرد. در این فیلم با نگاهی جدید به مسئله چند همسری در سریال ها و فیلم های تلویزیونی روبرو بودیم یعنی ترویج ایده ای نو در جهت تداوم سنت های مردسالارانه. پیش از این تلاش می شد در رسانه به مشکلات مسئله چند همسری پرداخته شود، البته نه از منظر دفاع از حقوق زنان، بلکه به عنوان موضوعی که ارکان خانواده، که در نظام مردسالار مقدس انگاشته می شود، را از هم می پاشد. در این فیلم دیگر شاهد قصه های تکراری یعنی دعوای دو هوو و اختلافات میان آنها نبودیم. نه اینکه این دعواها واقعیت بیرونی نداشته باشد، بلکه با موضعی ابلهانه و به دور از واقعیت اختلافات و مشکلات به دست فراموشی سپرده شده بود. احتمالا این فیلم می خواست نشان دهد که چشم ها را باید شست و جور دیگر باید دید. الزاما همیشه دو هوو با هم خصومت ندارند و می توانند با یکدیگر کنار بیایند و همچون دو هووی خوشبخت با هم زندگی کنند.
نکته قابل توجه این جاست که این فیلم ها در شرایطی تولید می شود که فعالان حوزه زنان با وجود انبوه فشارها، محدودیت ها، برخوردها و سرکوب ها از تمامی توان خود برای مبارزه با سنت های مردسالارانه و نگاه های ابزارگونه به زنان استفاده می کنند و تولید فیلم هایی با این مضامین تلاش هایشان را به سخره می گیرد. تلویزیون رسانه ای ملی است که در انحصار یک گروه فکری می باشد و مسلما تأثیرگذاری بیشتری نسبت به رسانه های دیگر دارد. بر کسی پوشیده نیست که با قدرت رسانه می توان واقعیت را وارونه به نمایش گذاشت.
یک از موضوعاتی که این سریال تلاش می کرد آن را بسط دهد و بر آن تأکید ورزد نقش مادری (نه حس مادری) و محدود کردن زنان به این نقش بود. زن در این فیلم به عنوان موجودی نشان داده می شد که زمانی که بعد از دو فرزند و در سن بالا دیگر توانایی باردار شدن را نداشت، به کناری نهاده شده و زن دیگری که اتفاقا بسیار جوان هم بود این نقش را بر عهده می گرفت. آن هم به این دلیل که حاج آقا دلشان دختر می خواست و زن اول فقط پسر زاییده بود! این در واقع تضعیف نقش همسری و محور قرار دادن فرزند به عنوان بنیان خانواده است. بهانه ای که از لحاظ منطقی نمی تواند به هیچ عنوان توسل به زن دوم را که بیشتر به نظر می آید از روی هوی و هوس باشد، توجیه کند. چرا که اگر نقش همسری و مفهوم عشق میان زوجین مطرح بود، مرد نمی توانست همزمان به دو نفر عشق بورزد در حالی که در دقایق پایانی فیلم مرد نزد دو همسر خود می رود و به هر دو با شیوه ای تمسخرآمیز ابراز محبت می کند چرا که برای او نقش مادری این دو زن مطرح است نه نقش همسری.
از سویی دیگر تصویری که از زن نشان داده شده بود تصویر زنی ضعیف و فاقد اعتماد به نفس بود که با وجود اینکه در سراسر فیلم، زن اول در این توهم به سر می برد که ممکن است زن دیگری در زندگی او باشد، درست در همان لحظه که با واقعیت روبرو شد همه چیز را فراموش کرد. خود به اصطلاح به ضعفش (که به هیچ عنوان ضعف نیست) در از دست دادن قدرت باروری اشاره کرده و تسلیم می شود و باز نقش مادری را برای فرزند زن دوم همسرش بر عهده می گیرد. گذشته از آنکه چه لزومی دارد زنی در سن بالا باردار شود در حالی که پیش از آن دو فرزند آورده و حق تصمیم گیری کاملا از وی سلب شده، نکته مهم این است که به مردی که به خاطر هوا و هوس ازدواج مجددی با زنی جوان انجام داده است، حق داده می شود. زمانی که پسرانش او را به همین دلیل سرزنش می کنند از شرع و حق مرد برای اختیار کردن زنان متعدد دستآویزی برای خود قرار می دهد و آن را حق مسلم و طبیعی هر مردی می خواند و برای عمل به شرع و اخذ اجازه پس از ارتکاب به عمل ازدواج مجدد! پیش روحانی محل رفته و از وی تأییدیه می گیرد به شرط آنکه عدالت! را در میان زنانش به اجرا درآورد! در سکانس پایانی هم کوشش می کند عدالت را اجرا کند و محبت یکسان به هر دو زن ارزانی کند.
از نگاه این فیلم اساسا موجودیت زن بدون وجود یک مرد زیر سوال می رود. مرد در موضع برحق و اجرا کننده عدالت می نشیند که می تواند هر عملی انجام دهد. شیرین زنی ست که استقلال مالی دارد و به کار مشغول است، اما برای داشتن یک آقا بالاسر و قیم با وجود جوان بودن تصمیم می گیرد تحت مالکیت! مردی درآید که پیر است.
انتقال این مفاهیم و تلاش برای تأکید و عادی سازی آنها یعنی بازتولید انگاره های جنس دومی به زن که بدون وجود جنس برتر قادر به ادامه زندگی نیست، کاملا نمایان است. در اینجا زن از موجودی انتخابگر به موجودی انتخاب شونده تبدیل می شود که در بهترین شرایط هم به دنبال سایه ای بالای سر خود است!
کاش به جای اینکه فیلمسازان و تصمیم گیرندگان و مسئولین امر به دنبال وارونه سازی واقعیت ها، تغییر در تفکرات و تأکید بر ساخت های کهنه و نادرست جامعه باشند، حقیقت را آنگونه که هست نمایش دهند. توسل به دیدگاه های پوسیده و تلاش برای احیاء آنان، آن هم با شیوه ای نو یعنی عادی انگاری معضلات اتفاقی است که امروزه در رسانه ها رخ می دهد. تلاش برای موجه جلوه دادن مسئله تعدد زوجات و ایجاد فضای روانی و انگاره های مثبت در این زمینه بر کسی پوشیده نیست. گرچه میزان تأثیرگذاری این برنامه ها کاملا آشکار نیست اما نمی توان این موضوع را نادیده گرفت که برخوردهای مسئولین با برابری خواهان و فعالان زن به نقطه ای بنیانی تر رسیده است. در کنار سرکوب فعالین زن به شیوه ای اساسی و ریشه ای به دنبال زدودن هرگونه نگاه مترقی و برابری خواهانه هستند.
محسن جعفری مقدم
1. کاندیداتوری مجلس هشتم نام چهار جامعه شناس دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران را به خود دید. دکتر غلامعباس توسلی، دکتر تقی آزاد ارمکی، دکتر حمید رضا جلایی پور و دکتر سعید معید فر چهار اسمی که نوید دهنده تمایل ورود جامعه شناسان به حوزه قدرت سیاسی بود. اما چرخ سیاست بر مدار مدارا و تسامح نگشت و خیلی مهرورزانه تر از آنچه انتظارش را داشتیم با اساتید برخورد شد. دکتر توسلی و دکتر جلایی پور همانند دوره های قبل و احتمالا به دلیل عضویت در احزاب غیرقانونی و داشتن سوء سابقه و پرونده های قضائی صلاحیت ورود به خانه ملت را نیافتند. نمی دانم بندهای 1 و 3 هم شامل حالشان شد یا نه. اما تفاوتی نمی کند. چرا که دکتر آزاد طعم رد صلاحیت به اتهام عدم التزام عملی به اسلام و ولایت فقیه را چشید تا ثابت شود که تیغ تیز حذف نیازی به پرونده و دادگاه و محکمه ندارد. تشخیص و استنباط فضلای با تقوا کافی است. از این چهار نفر اما دکتر معیدفر اسلامش نقصی نداشت و یا حداقل نقص دردسر سازی نداشت و توانست مانع اول را پشت سر بگذارد تا بخت آن را داشته باشد که وارد مجلس شورای اسلامی شود. اما این اتفاق نیز هرگز نیفتاد و او جایگاهی بهتر از شصت و چهارم تهران را به دست نیاورد.
نمی دانم اگر بقیه اساتید هم ثبت نام می کردند سرنوشتشان چه می شد. اما اگر با قدری تساهل این نمونه گیری را تعمیم دهیم اوضاع و احوال جالب می شود. از دید ناظران، حدود 75 درصد اساتیدمان دارای سوء سابقه هستند و صلاحیت نمایندگی را ندارند و احتمالا چیزی بیش از این 75 درصد هم به اسلام و نظام اسلامی و متعلقات آن وفاداری و پایبندی عملی ندارند.
2. سوال اینجاست که توجیه عقلانی این رفتار حاکمیت چیست؟ مگر اساتید جدای از این نظام هستند که اینگونه و به این دلایل قلع و قمع می شوند؟ نظامی که بیش از هفتاد درصد اساتیدش و جمع کثیری از وزیر و وکیل و مدیرش مسلمان نیستند کجایش اسلامی است؟ با این حساب مگر می توانید از انقلاب اسلامی و سه دهه نظام اسلامی سخن بگویید. قدری تأمل و تفکر هم بد نیست. اگر اینان ملتزم به اسلام و انقلاب نیستند در این نظام چه می کنند؟ نکند خودتان هم باورتان شده که ایران آزادترین جای دنیاست!
به راستی در پس ابرهای سیاه قدرت چه می گذرد که اینقدر از ورود نامحرمان برآشفته اید و به بهایی گزاف کنارشان می زنید؟ سهم الارثتان از نظام و انقلاب چقدر است که به هیچ روی حاضر به از دست دادن ذره ای از آن نیستید؟
شما که ابایی از متهم کردن و تخریب دیگران ندارید، جامعه شناسی هم که اساسا غربی است و اسلامتان محتاج این چیزها نیست، چطور است همه این اساتید را اخراج کنید و به جایشان از فضلای حوزه و سازمان تبلیغات بهره بگیرید. اصلا چطور است هر کسی که خواب آرامتان را آشفته می کند و قصد نافرمانی مدنی غیر مدنی دارد به سرزمین دیگری تبعید کنید تا خاطرتان آسوده باشد. یا اینکه هر کسی هر جا و به هر نحوی خیال بد در موردتان کرد سریعا برخورد کنید تا مبادا خطری متوجه دین و دنیایتان گردد...
راه های بهتری هم هست. البته اگر کمی خردمندانه تر عمل کنید و اینگونه تیشه به ریشه خود و این مملکت نزنید. بحران ها همیشه به این سادگی قابل پشت سر گذاشتن نیستند. فرسایش اجتماعی و عدم گردش نخبگان لاجرم فرسودگی نظام سیاسی اجتماعی را به دنبال خواهد داشت. بیندیشید پیش از آنکه به لبه پرتگاه برسیم.
پدرم از استالینیست ترین
مارکسیست های جهان بود .
آن چنان که هر یکشنبه به مسجد میرفت بی تاخیر
و تورات را دوره میکرد بر چهارده روایت
او حافظ جزء جزء سرمایه بود
اما برادرم
اکنون در عراق پوتین های القاعده را برق می اندازد
او واکس زن مخصوص ابومصعب زرقاوی است
و من در افغانستان
برای سربازان غریب آمریکایی انجیل میخوانم
و در گوش افغانها تکرار می کنم
سرود آزادی را.
سپیده امیرکافی
موقع سال تحويل، زماني که اکثر خانواده هاي ايراني بر سر سفره هفت سين نشسته بودند و انتظار سال جديد رو شنيدن ساز و دهل مخصوص اين زمان را از تلوزيون مي کشيدند. اما متاسفانه هيچگونه صداي سازي از تلوزيون شنيده نشد. تنها صدايي که به گوش مي رسيد صداي مجريهايي بود که در نهايت بي توجهي به تحويل سال، مشغول گپ زدن با مهمانان خود بودند و صداي گريه هاي مردمي که در صحن حرم امام رضا جمع شده بودند. فکر مي کنم اکثر خانواده هاي ايراني با چند ثانيه تاخير متوجه تحويل سال شدند.
شايد عيد امسال يکي از بي روح ترين عيدهاي نوروزي باشد که من ياد مي دهم. عيدي که در سکوت کامل و در نهايت بي توجهي و بدون هيچ زرق و برقي شروع شد و در همان سکوت هم به پايان رسيد. اين گونه برخوردها با سنت و فرهنگ ايراني، بعد از پيروزي انقلاب چيز تازه و جديدي نيست. برخوردي که در سال اول پيروزي انقلاب، چه در مورد نوروز و چه جشنهاي قبل از آن از جمله چهارشنبه سوري شد، برخوردي کاملا افراطي و حذفي بود به گونه اي که سيزده روز تعطيلات نوروزي به چهار روز تقليل يافت و تمام اين چهار روز نيز از تلوزيون نوحه سرايي پخش شد. اما اوايل انقلاب به دليل شور و هيجاني که در ميان مردم وجود داشت، آنها سريعا نسبت به اين مساله واکنش نشان دادند و هيچ کدام از مدارس تا اوايل ارديبهشت باز شد.
الان هم با گذشت سي سال از انقلاب اين گونه برخورد با کمي تغيير تاکتيکي همچنان ادامه دارد. هدف همچنان حذف و به فراموشي سپردن سنتهاي باستاني است، اما ابزار و وسيله اي که در حال حاضر انتخاب شده، ابزار بي توجهي، سکوت و در نظر نگرفتن است و هرگاه آقايان فرصتي را به دست آورند، بر تعطيلات و پررنگ کردن روزهاي مذهبي افزوده و در جهت کاستن از تعطيلات نوروزي و فراهم کردن زمينه آن از طريق مصاحبه هاي مردمي! و پرسيدن اين سوال که "آيا به نظر شما تعطيلات نوروزي زياد نيست؟" مي کوشند. اما واکنشي را که مردم نسبت به ناديده انگاري جشنهاي ملي و نوروز داشتند، مي توان در اين جمله که "اين سنتها چند هزار سال دوام آورده اند و حتي بعد از حمله مغول هم از بين نرفتند" نشان داد. اما به نظر من در اينجا به تفاوت نوع برخوردهايي که پس از انقلاب و دوران مغول يا افغان وجود دارد توجه نشده. برخوردي که پس از انقلاب با سنتهاي ملي شد، برخوردي کاملا ايدئولوژيک بود. تاثيري که برخورد ايدئولوژيک در حذف سنتها دارد، خيلي بيشتر از برخورد حذفي است.برخورد ايدئولوژيک، به راحتي مي تواند ريشه يک سنت و رفتار را به خصوص در يک جامعه مذهبي بزند. وقتي مرتبا مطرح مي شود که اين کار حرام است، گذشتگان ما احمق بودند که اين کارها را انجام مي دادند و... مسلما تاثيري که بر ذهن مي گذارد خيلي بيشتر از تاثير تهديد کردن است.
احمدرضا بلیغ*
«گفتم: چیزی بخوان
گفت: شرمنده ام، رویم سیاه، یک سال است که چیزی نخوانده ام
گفتم: برای عاطفه ای که در ما مرده است، رحم ا... من یقرأ الفاتحه مع الصلوات!»
دوست و برادر عزیزم،
پیش از آنکه بر من حد «تهمت» جاری شود، حد «وجدان» را بر خویشتن جاری کرده ام و پیش از آنکه حجاب «سیاست» مرزهای «رفاقت» را بپوشاند، «صداقت» را بر آن مقدم داشته ام.
می دانم، در این گرگ و میش تردید و روزمرگی، در این روزهای خاکستری که سیاهی ها و سفیدی ها پشت خروار خروار خاک غفلت و تزویر و ریا نهفته، در این زمانه که زاهدنمایان نام «خدا» را به زبان جاری می کنند و بعد «خرما» را به دهان می گذارند و در این روزگار که ...
آری، می دانم و می بینم و می شنوم و می فهمم، اما...
اما خدایمان بیامرزاد اگر ما هم در این لجن زار فرو رفتیم و هرچه بیش تر دست و پا زدیم پایین تر رفتیم. اگر «این» گونه است که «دنده ی اخلاصمان شکسته و سجاده ی ایمان مان پوسیده، بیایید به گناهانمان اعتراف کنیم، بیایید استغفار کنیم، خدا ما را خواهد بخشید...»
و اگر «نه این» است، پس:
«آیین عشق بازی دنیا عوض شده است
یوسف عوض شده است، زلیخا عوض شده است
خو کن به قایقت که به ساحل نمی رسیم
خو کن که جای ساحل و دریا عوض شده است
حق داشتی مرا نشناسی، به هر طریق
«من» همچنان همانم و «دنیا» عوض شده است»
دلتنگ نیستم
و کفی بالله شهیدا...
امضا: یک شبه بسیجی غربزده ی بنیادگرای دگر اندیش (؟)
*مسئول بسیج دانشجویی دانشکده
هادی دوست محمدی
همه ي ما بارها وقتي سوار تاکسي شده ايم شاهد بحث هايي بوده ايم که به يکباره آغاز مي شوند از طرف يکي از سرنشينان يا راننده تاکسي و همين طور ادامه پيدا مي کنند تا جايي که يکي از طرفين بحث به مقصدش برسد و بحث متوقف شود،تازه اين موقع هم ممکن است بحث ها ادامه پيدا کند با حضور ديگران.خاتمه ي بحث ها هم(البته اگر خاتمه اي داشته باشد حرف هايمان!)معمولا مسائل سياسي است و مدح و لعن آنان که مسئول بدبختي هامان مي دانيمشان.از هر دري سخن گفته مي شود.همه انگار منتظرند تا کسي سر صحبت را باز کند،ناگهان مثل کساني که سال هاست حرف هايي ته دلمان انباشته شده و مجال بروز نيافته اند،شروع مي کنيم به صحبت از مشکلاتمان و به نوعي انگار مي خواهيم با اين کار طلب کنيم همدردي آنان را که کنارمان نشسته اند.از بيکاري و مشکل اشتغال گرفته تا تورم و گراني سرسام آور کالاها که داد همه را در آورده است،همه و همه در مجالي کوتاه به ميان مي آيند و براي حلشان راهکار پيشنهاد مي شود.در آخر اما همه چيز آوار مي شود سر آنکه همه ي بدبختي ها زير سر اوست : دولت.
وقتي پاي مشکلات پيش مي آيد همه دهان به انتقاد از دولت مي گشاييم و وقتي پاي خيري در ميان است همه به تحسين دولت مي پردازيم و هورا مي کشيم به افتخار اين دولتمردان مسئول که به فکر مردم و مشکلاتشان هستند و فاتحه اي هم نثار ارواح درگذشتگانشان مي کنيم.عشق و نفرتي توامان که در رفتارمان در مواجهه با دولت به چشم مي خورد؛عشق به هر آنچه که به رايگان در اختيارمان مي گذارد و نفرت ،که چرا بيشتر به فکرمان نيست .اين وسط چيزي که گم است معياري است که بتوان با آن توضيح داد اين بذل و بخشش ها را.معياري که بگويد چرا ازدولت انتظار داريم همه جا باشد و خدمات بدهد و در عين حال سرزنشش مي کنيم که چرا همه جا هست و با اقتدار خودش کارها را خراب مي کند؟نمي دانم به چه مي توان نسبت داد اين حس توهم ما را نسبت به وظايف دولت و انتظارات بيش از حد خودمان را نسبت به آن؟
در تعاملات اجتماعي مان هم دچار همين توهم هستيم انگار!هر چه خوبي ست به خودمان نسبت مي دهيم و بدي ها را به گردن ديگران مي اندازيم و انتظار داريم که بقيه هم بپذيرند که خطاکارند و سهل انگار.همين است که کار گروهي ناکام مي ماند بسياري از اوقات و دوستي ها به دشمني ها بدل مي شوند به آساني،به خاطر انتظارات نسنجيده و نا بجايي که داريم از هم.
يادم مي افتد به کودکي هايم.چهارشنبه آخر سال.وقتي مي خواستم از روي آتش بپرم طبق سنت ديرينه مادرم مي گفت:بگو زردي من از تو،سرخي تو از من. يادم است که بارها تمرين کردم تا بر عکس نگويمش.حالا که دارم اين مطلب را مي نويسم فکر ميکنم که انگارسابقه ي درازي دارد اينکه بدي ها را به جايي بيرون از خودمان نسبت مي دهيم و دوباره ياد حرف مادرم مي افتم."زردي من از تو،سرخي تو از من"...

آشغال های پشت دانشکده تا شروع سال جدید تخلیه نشدند تا بوی نامطبوعشان سال جدید را به دانشجویان تبریک بگوید! فکر می کنید این آشغالها چند ماه است که اینجا مانده اند.
توانسازي و تجهيز نظري و عملي
چرخهي معيوب اقدامات اعتراضي بدون پشتوانه، بايد جايي شکسته شود؛ بدون شکستن اين چرخه همان الگوهاي گذشته بدون هيچ بهبودي تکرار ميشوند. پايان دادن به اقدامات اعتراضي، نه انکار نفس اعتراض است و نه دادن حکم کلي به بيهوده بودن هرگونه واکنش. اعتراضها را ميتوان حسابشده و واقعکرايانهتر همچنان ادامه داد. ولي فعالان دانشجويي ناگزيرند براي پايان دادن به اين چرخهي «سرکوب ـ اعتراض ـ سرکوب ـ اعتراض ....» جايي دست از کار بکشند و از چرخه خارج شوند. خروج از اين چرخه از جهات متعدد دشوار بوده و ناممکن مي نمايد؛ چگونه ميتوان شاهد بازداشت، شکنجه، صدور حکم دادگاه يا کميتهي انضباطي براي دوستان خود باشيم ولي در مقابل دم برنياوريم و اعتراضي نکنيم؟ اين سوال و سرزنش به حق، دشوارياي است که در خروج از چرخهي بيپايان اعتراضات پيش روي فعالان است.(3) اما براي خروج از بنبست فعلي، چارهاي جز آزمودن آن وجود ندارد. به خصوص اينکه بدانيم، توسل صرف به اقدامات اعتراضي تاکنون اغلب به نفع نيروهاي سرکوبگر بوده است تا به نفع دانشجويان.(4)
چنانکه در گذشته نيز در مقالهي «جنبش دانشجويي؛ وجهالمصالحهي جنگ قدرت» تصريح شده است، بهترين راهکار در وضعيت کنوني، روي آوردن به سازندگي و تجهيز دروني است. گروههاي دانشجويي بايد بهجاي صرف تمام پتانسيل خود بر سر اعتراض به برخوردهاي فراقانوني مديريت يا نيروهاي بيروني، اولويت اصلي فعاليت خود را تقويت توان تئوريک و تشکيلاتي خود قرار دهند. به عنوان نمونه، گروههاي دانشجويي در شرايط فعلي نه شناختي از توان و پتانسيل عملي خود دارند، و نه هيچ تبييني از وضعيت دانشگاه و حتي دانشکدههاي خود دارند، چه رسد به وضعيت جهان، منطقه، کشور (از منظر دانشجويي خاص خود). نه توان تحليل حوادث و فرآيندهاي پيرامون خود را دارند و نه اصولاً توان عملي براي تحت الشعاع قرار دادن يا تاثير گذاشتن بر روند حوادث. به عنوان چند نمونهي عيني از فقر تئوريک و تحليلي و ضعف سازماندهي دانشجويان بد نيست مواردي را يادآوري کنيم.
1. اواخر ترم گذشته، ناآراميهايي در کوي دانشگاه، به طور غيرمترقبه آغاز شد و پس از يک هفته بدون دستيابي به هيچ نتيجهي خاصي پايان گرفت. هيچ يک از گروههاي دانشجويي حتي قادر به ارائهي تحليل دقيقي از علل و پيامدهاي اين ناآراميها نبودند؛ چه رسد به آنکه بتوانند با سازماندهي نيروهاي خود بر روند ناآراميها تاثير گذاشته و آن را تحت الشعاع قرار دهد.
2. مهمترين حادثه در سطح مديريت دانشگاه، تغيير رئيس دانشگاه است؛ اما شاهد بوديم که اواخر سال گذشته، توديع و معارفهي روساي سابق و فعلي دانشگاه، چگونه با بيتفاوتي تمام گروههاي دانشجويي مواجه شد. اگر زماني، نسبت به تغيير فرجي دانا و سر کار آمدن عميد زنجاني اقدام عملي نصف و نيمه صورت ميگرفت و جنبوجشي در بين دانشجويان رخ مي داد، سال گذشته، تغيير رئيس دانشگاه حتي اين زحمت و تعهد را براي فعالان دانشجويي ايجاد نکرد تا به تحليل اين مساله بپردازند که تغيير و تحول در سطح رياست دانشگاه، در راستاي چه هدفي است؟ اين سکوت و بيتفاوتي معنادار، تنها ناشي از همان فقر تئوريک و تحليل دانشجويان است.
3. انتخابات در هر ايران اعم از آنکه انتخاباتي آزاد باشد يا فرمايشي، همواره محل بحث و تبادلنظر دانشجويان بوده است. اما در انتخابات مجلس هشتم شاهد بوديم که گروههاي دانشجويي که در چند انتخابات گذشته اغلب به طور فعال در راستاي تحريم يا ترغيب به مشارکت در انتخابات فعاليت ميکردند، اينبار حتي حاضر به اعلام نظر تحريم در خصوص انتخابات هم نشدند.
4. در ماه جاري، انتخابات رئيس دانشکده در پيش است. از هماکنون مي توان پيشبيني کرد که موضوع تغيير رئيس دانشکده براي گروههاي دانشجويي هيچ جذابيتي ندارد و طبعاً اغلب دانشجويان بيتفاوت از کنار فرآيند انتخاب رئيس دانشکده عبور خواهند کرد. اين بيتفاوتي ناشي از اين است که هيچ گروه دانشجويياي در دانشکده تبييني از طيف بنديها و رقابتهاي اساتيد دانشکده ندارد و در نتيجهي اين خلاء تحليلي طبعاً نميتواند کنشگر باشد و بر فرآيند انتخاب رئيس دانشکده هم تاثيري هر چند اندک گذارد.
بيتفاوتيهاي از جنس فوق را نمي توان تحت الگوي کلي انفعال در فضاي دانشجويي تحليل کرد؛ واقعيت اين است که دانشجويان (يا حداقل فعالان دانشجويي) در شرايط فعلي منفعل نيستند، بلکه در بروز اقدامات اعتراضي بسيار فعال و پيشرو هستند. بيتفاوتي در اينجا ناشي از فقر تئوريک و تحليلي است. وقتي گروههاي دانشجويي تمام تمرکز خود را بر مقابله با اقدامات سرکوبگرانهي مديريتي قرار ميدهند، فرصتي براي انديشيدن به ساير مسائل پيراموني و انجام کنش نمييابند. ذکر نمونههاي فوق بدين معنا نيست که از دانشجويان انتظار ميرود در تمام مسائل کشور و دانشگاه، پيشاپيش تحليلي آماده داشته باشند و بر مبناي اين تحليل آمادهي کنش باشند و از فردا بايد تمام هم و غم خود را مصروف تحليل شرايط کنند. بلکه غرض اين است که بگوييم در اغلب مسائلي که به طور مستقيم به سرنوشت دانشجويان مربوط ميشود، در حال حاضر هيچ خط و جريان تحليلي عمدهاي در بين دانشجويان وجود ندارد. بدست آوردن اين چارچوب تحليلي، به خودي خود هدف نيست بلکه پيامد تجهيز تئوريک است. اگر گروههاي دانشجويي بتوانند با تشخيص ضرورتهاي فکري، به توانسازي تئوريک پرداخته و به انسجام تئوريک دست يابند، در سايهي اين انسجام تئوريک ميتوانند هم نسبت به حوادث پيراموني کنشگر باشند و به واکنشگر صرف بدل نشوند يا بي تفاوت نباشند، و هم ميتوانند با پيوند زدن خود با ساير گروههاي دانشجويي، توان تاثيرگذاري خود را بهبود بخشند. اين توانسازي در دو حوزهي کلي ضروري است:
1. در وجههي تئوريک و نظري، گروههاي دانشجويي ميتوانند به مسائل متعددي نظير بازخواني تجربهي فعاليتهاي دانشجويي در دورههاي گذشته (از بدو تاسيس دانشگاه تا دورهي متاخر)، بررسي چارچوبهاي نظري در خصوص مسائل مختلف دانشجويان و دانشگاه (هدف فعاليتهاي دانشجويي، نسبت دانشگاه با جامعه و نهادهاي اجتماعي و سياسي و ...)، جريانشناسي نيروهاي دانشگاه (گروههاي دانشجويي، طيفهاي مديريتي، مناسبات بين جريانهاي موجود در اساتيد)، مدلهاي سازماندهي فعاليت دانشجويي و نقاط قوت و ضعف آنها و ... بپردازند.
2. در سطح عملي، گروههاي دانشجويي ميتوانند از نتايج بررسيهاي تئوريک خود (جمعبندي از تجربيات گذشته، سنجش الگوها و مدلهاي فعاليت دانشجويي) براي تجديد سازمان و فعال کردن بيشتر عموم دانشجويان بهره گيرند. گروههاي دانشجويي بايد پيش از دست زدن به اقدامات اعتراضي که هيچ تخميني از ميزان استقبال و مشارکت دانشجويان در آنها ندارند، اين توان را داشته باشند که با در نظر گرفتن شرايط، بتوانند مشارکت حداقلي دانشجويان را تضمين کنند. اين توان مستقيماً به تلاش گروههاي دانشجويي براي سازماندهي خود و هوادارانشان بازميگردد.
در نهايت ذکر دو نکته ضرورت دارد. نخست اينکه تاکيد بر توانسازي به معناي بيعملي و تعطيل کردن هرگونه اقدام اعتراضي به بهانهي تجهيز تئوريک نيست. کنشهاي مقطعي و اقدامات اعتراضي را ميتوان در سايهي اهداف بلندمدتتر و با درک بهتر از واقعيتهاي موجود همچنان پي گرفت؛ اما در شرايط انتخاب بين مشي اعتراضي و رويکرد به درون براي تجهيز، اولويت با راهکار دوم است. نکتهي ديگر اينکه، توانسازي و تجهيز تئوريک و عملي، به خودي خود هدف نيست، بلکه راهکاري است براي تبديل دانشجويان به عاملي تاثيرگذار در رويدادهاي دانشگاه. چنانچه به اشتباه، اين راهکار، هدف نهايي يک جريان دانشجويي قرار گيرد، تجهيز تئوريک به بهانه جديدي براي عافيتطلبي و و بيتفاوتي بدل ميگردد.
در اين نوشتار کوشيديم، به بررسي نقاط ضعف و قوت راهکارهاي موجود براي مقابله با اقدامات فراقانوني مديريت دانشگاه در احضار و صدور حکم انضباطي براي دانشجويان بپردازيم. هر يک از راهکارها داراي مزاياي است که دانشجويان را به استفاده از آن ترغيب ميکند؛ به نظر ميرسد، راهکار نهايي بايد آميزهي مناسبي از چهار راهکار فوق باشد؛ تمرکز اصلي بر راهکار چهارم به عنوان راهکاري طولاني مدت براي تبديل دانشجويان به نيرويي تاثيرگذار است؛ اما در کنار اين راهکار بايد از پتانسيل ساير روشها نيز بهره گرفت.
(1) نمونهاي از وقوع اين چرخه را ميتوان از اوايل سال تحصيلي جاري مشاهده کرد؛ جايي که اعتراض به زنداني کردن سه دانشجوي پليتکنيک، سرآغاز زنجيرهاي از اعتراضات در دانشگاه علامه، دانشکده مديريت و نهايتاً تجمعهاي روز دانشجو شد. طي اين زنجيره، هر بار با برگزاري يک تجمع، تعداد ديگري از دانشجويان بازدداشت و زنداني شدند و تعداد ديگري احکام انضباطي دريافت کردند؛ به گونهاي که تنها در دانشگاه علامه تعداد نيمسالهاي محروميت از تحصيل در مجموع بيش از 60 ترم شده است! در همين دانشکدهي خودمان، تعداد زيادي از دانشجويان حکم دريافت کردهاند و تعداد زيادي به کميتهي انضباطي احضار شده و در انتظار دريافت حکم به سر ميبرند. در ساير دانشگاههاي کشور نيز کمابيش همين روند حاکم است. اما اگر به روند استقبال عموم دانشجويان از تجمعهاي اعتراضي و توان فعالان دانشجويي در بسيج بدنه بپردازيم، متوجه سير نزولي در ميزان استقبال و توان سازماندهي ميشويم.
(2) به عنوان يک نمونهي عيني از همين اتفاق کافي است به سرنوشت تريبون آزادي که اواخر ترم گذشته در دانشکدهي خودمان برگزار شد، بنگريم که چگونه راديکاليزه شدن فضاي جلسه، موجب بيان اظهاراتي از جانب يکي از دانشجويان شد که صدور بيانيهي مشترک با بسيج دانشجويي دانشکده را به برگزارکنندگان تريبون آزاد تحميل کرد.
(3) دشوارتر از مسکوت گذاشتن اين نداي دروني براي به ياري دوستان شتافتن، ملامت دوستان ديگري است که حاضر به پذيرش واقعيتهاي موجود (ناکافي بودن اقدامات اعتراضي) نيستند؛ کافيست از پايان دادن به اقدامات اعتراضي سخن گفته شود تا طرحکنندهي بحث در بهترين حالت به «بريدن» و انفعال و در بدترين حالت به عامل نفوذي نيروهاي امنيتي بودن متهم گردد!
(4) اقدامات اعتراضي، بهانهي لازم براي آغاز دور جديدي از برخوردها را به دست مديريت يا نيروهاي بيروني ميدهند؛ اين چرخه در نهايت نتيجهاي جز يک سرکوب اساسي (نظير آنچه در خرداد 82 رخ داد و در چند ماه گذشته نيز به شکل ديگري در حال تکرار است) نخواهد داشت؛ تا جايي که به نظر ميرسد، نيروهاي امنيتي هر از چندگاهي براي خالي کردن پتانسيل دانشجويان و فعالان، دست به اقدامي ميزنند که از پيش ميدانند، دست زدن به اين اقدام موجب اعتراض گستردهي دانشجويان خواهد شد؛ تا از طريق تحريک احساسات دانشجويان، زمينهي لازم براي اقدامات سرکوبگرانهي جديد را فراهم آورند. در واقع به گمان ما، اتفاقي که در دانشگاه اميرکبير رخ داد (انتشار نشريات جعلي) از همين الگو تبعيت ميکرد.
سال ۷۶ که خاتمي با شعار قانونگرايي و تاکيد بر رفتارهاي اصلاح طلبانه پيروز انتخابات شد، عده اي نويد مي دادند که آرمانهاي مشروطه به بار نشسته است و بشارت مي دادند که جنبش اصلاح طلبي مردم ايران راهي متفاوت از مشروطه را خواهد رفت و مانند سلف خود زمينگير نخواهد شد. دلايل متعددي نيز بر اين امر آورده مي شد.
نخست آنکه جامعه ما به خلاف يکصد سال پيش، جامعه اي باسواد است و جامعه باسواد با درک بهتر و توانايي بالاتر، از آرمانهاي مترقي اصلاح طلبي دفاع خواهد کرد.
دوم آنکه در قياس با زمان مشروطه، امروز عمده مردم ما نه روستايي و نه کوچ نشين که شهري هستند و تجربه نشان مي دهد که گسترش شهرها لاجرم به بسط مدرنيته و دموکراسي مي انجامد.
و سومين دليل هم اشاره به تغيير بافت اقتصادي جامعه ايران و شکل گيري طبقه متوسط داشت. تجربه اروپا نشان مي داد که گسترش اين طبقه نيرودهنده حاملان آرمانهاي دموکراتيک و اصلاح طلبانه باشد.
انتظار اين بود که طبقه متوسط و باسواد شهري که در شهرهاي بزرگ شکل گرفته است، اصلي ترين مدافع جريان اصلاح طلبي و آرمانهاي آن باشد و مانع از زمينگير شدن اين جنبش بشود اما در عمل اتفاق ديگري افتاد. به فاصله چند سال ورق برگشت و اصلاح طلبان در کارزار سياست ايران بي ياور ماندند.
به نظرم آنچه در انتخابات هاي اخير رخ داده است، بطلان انگاره هاي اصلاح طلبان را نشان مي دهد اما مشکل اينجاست که اين انگاره ها در ذهن اصلاح طلبان، ابطال ناپذير بوده و هربار که در آزموني ناکام مي شوند باز بر جاي خود مي مانند.
با انگاره هاي پيش گفته قاعدتا بايد انتظار داشت که اصلاح طلبان بيشترين پايگاه را در شهرهاي بزرگ و مناطق توسعه يافته داشته باشند، اما نتايج انتخاباتهاي اخير چيزي غير از اين را نشان مي دهد.
در شوراي دوم، اصلاح طلبان تقريبا در تمام شهرهاي بزرگ بازنده شدند، اما به سبب موفقيت نسبي در شهرهاي کوچک، از وزن قابل قبولي در شوراي استانها برخوردار بودند.
در رياست جمهوري نهم که با جانشيني احمدي نژاد به جاي خاتمي، ضربه سختي به اصلاح طلبان وارد شد، به خلاف تبليغات رايج که احمدي نژاد را رييس جمهور محرومان معرفي مي کند، وي بالاترين راي خود در دور اول را از استانهاي تهران، اصفهان، قم، سمنان و يزد کسب کرد که جملگي در زمره استانهاي توسعه يافته کشور هستند و تنها استان محرومي که راي بالايي به وي داد خراسان جنوبي بود. در مقابل مصطفي معين و مهدي کروبي(کانديداهاي اصلاح طلبان) بيشترين راي خود را در سيستان و بلوچستان و استانهاي جنوبي و غربي کشور کسب کردند که دقيقا محرومترين مناطق کشور هستند.
انتخابات اخير مجلس هم گرچه به سبب تنگناهاي موجود چندان قابل استناد نيست، با اين حال اصلاح طلبان در اغلب مراکز استانها مغلوب شدند و در تهران هم يک شکست کامل را تجربه کردند. اما در شهرهاي کوچکتر با توفيق نسبي مواجه شده و توانستند بخش قابل توجهي از نامزدهايشان را روانه مجلس سازند.
از دو حال خارج نيست. يا تئوريهاي ترجمه اي اصلاح طلبان در ايران جواب نمي دهد و يا اينکه جامعه ايران با فرصت راي خود به عنوان يک مساله جدي مواجه نمي شود و تنها از سر تفنن و باري به هرجهت به سمتي متمايل مي شود.
در واقع اصلاح طلبان با اصرار بر عرضه کردن کانديداهاي اصلي شان که اغلب شهرستاني هم هستند، در شهرهاي بزرگ و خصوصا تهران و در حاليکه در بسياري از حوزه هاي انتخاباتي دور از مرکز فاقد کانديدا بودند، عملا شانس خود را براي وارد کردن اندک کانديداهاي باقي مانده شان به مجلس کاهش دادند.
به نظرم مي رسد که اصلاح طلبان، حداقل در کوتاه مدت بايد زمينه سرمايه گذاريشان را تغيير داده و از شهرهاي بزرگ به سمت مناطق کوچک، محروم و کمتر توسعه يافته متمايل شوند.
مریم رحمانی
یک وقت هایی خودم را،این ستون را،نگاهم را دوباره نگاه می کنم. مخصوصا حالا که سال نو شده.
که نکند سیاه نمایی کنم یک وقت.یا ناخواسته قضاوت کنم.
بایدروایت کنم تنها. پایم را فراتر نگذارم. شرح و توضیح و توجیح هم در کار نباشد. دیده ها باشند. روزمرگی ها باشند. زندگی باشد.
فقط نگاه کنم.همه زندگی را.آنها را که دوست دارم یا ندارم.اشتباه هایش را . می خواهم چشم بشوم اصلا.
شما هم نگاه کنید گاهی ،که اگر اشتباه می کنیم لا اقل اشتباهی نباشیم یک وقت.
یزد-باغ دولت آباد
تعطیلات که شروع می شود،دیگر دوران سرخوشی بچه هاست. همین طور دشت بزرگترها را می کشند و می برند و می روند ولذت اینکه حالا نوبت آنهاست که تصمیم بگیرند و بزرگترها گوش کنند.
تا چشم کار می کند بچه ها هستند و خانواده ها و رنگ ها و تفاوت ها.
همه هم هستند؛کارمند هست،معلم هست؛پزشک هست،پلیس هست.راننده و بازیگر و دانشجو و چه می دانم خلاصه جمع همه جمع است.آمده اند با خانواده تفریح کنند.
همه به هم لبخند می زنند. عید است دیگر. همه خوبند و خوش.
به پلیس که می رسند اما دیگر لبخند نمی زنند.
"هیچ جا دست از سر ملت برنمی دارند،عین مور و ملخ ریختن،هرجا می ری هستن!"
هر کسی به نوبه خودش اخمی می کند و راهش را می گیرد و می رود.همه دارند با نگاه تلافی می کنند ناخوشایندی ها را.پلیس جوان شده نماینده نیروی انتظامی و دارد تاوان می دهد.
"زود تموم شد بابا. یه خورده دیگه هم بگردیم بعد برو.خب؟"
آدم ها پسرکوچک را نگاه نمی کنند.
پسر دست پدر پلیسش را سفت و محکم گرفته و شیطنت نمی کند اصلا. حالا پسر پلیس تاوان می دهد.
آدم ها می روند می آیند. لبخند نمی زنند اما به جناب سروان که لباس دارد،کلاه و باتوم دارد. که پسر دارد...
***
مانتو فروشی-خیابان تجریش
عید دارد تمام می شود. عید دیدنی ها هم حتما . لباس فروشی ها اما پر از آدم اند.آدم ها و پول هایشان.
لباس ها پیچیده می شوند. اسکناس ها شمرده می شوند. آدم های خوشحال می روند،می آیند.
مادری و دختری آمده اند دنبال مانتو. همین طور می چرخند و به هر کدام که می رسند اول قیمتش را می بینند و می روند سراغ بعدی. مانتوها گران اند.خیلی گران. مادر شاکی شده. یک بند غر می زند.دختر اما تلاش می کند چیزی پیدا کند.
فروشنده همه چیز را زیر نظر دارد. مادر خسته شده. تیر خلاص را می زند،با صدای بلند "پول ما که به هیچ کدوم اینا نمی رسه. واسه چی الکی می گردی. اینا خیلی گرونن. صبرکن فصل بگذره ارزون که شد می خریم. اینی که پوشیدی مگه چه عیبی داره. همش دو ساله داری می پوشیش"
دختر لبش را می گزد. فروشنده اما آن چیزی را که نباید بشنود،شنیده.
دختربه تلاشش ادامه می دهد:آقا اینا چنده؟
حالا نوبت فروشنده است "خانم بهم نزن لباسا رو. اینا گرونه. به درد شما نمی خوره. شما که نمی خوای خرید کنی، واسه چی میای اینجا ؟برو یه جا پیدا کن قد جیبت. وقت ما روهم بیخودی نگیر."
دختر می رود. می خواهد غیب شود لابد. دیگر به لباس های امسال نگاه هم نمی کند. آدم ها اما نگاه می کنند.ترحم هم می کنند. خوشحال هم می شوند اتفاقا. از اینکه فروشنده لبخند تحویل شان می دهد و جلوی پایشان بلند می شود.جلوی پای پولشان.
سید محمد باقر ثامنی راد
سال 86 گذشت... با تمام اتفاق های خوشایند و ناخوشایندش. یکی از دوستانم، نظرسنجی اینترنتی ترتیب داده بود و خواسته بود تا خوانندگان وبلاگش، شیرین ترین و تلخ ترین اتفاق سال را برگزینند.
تحلیل نظرات برای من به عنوان یک علاقه مند به ورزش و دانشجوی جامعه شناسی، بسیار جذاب بود! به چند نکته از آنها اشاره می کنم:
1. بیشتر نظردهندگان، هر دو مورد انتخابی را از حوزهی "ورزش فوتبال" برگزیده بودند.
2. انتخابها اکثراً از بین وقایع دو ماه آخر –بلکه روزهای آخر سال- بود. همان مسألهی قدیمی حافظهی تاریخی! چرا که به نظرم نیمه اول سال، حادثهخیزتر بود.
3. به مواردی که نیاز به نگاهی عمیقتر و ساختاری داشت، اشاره نشده بود و وقایع روزمره در کانون توجهات بود.
***
در صورتی که به نظر من تلخترین اتفاق، نداشتن برنامهی مناسب برای کسب سهمیهی المپیک پکن و عدم آمادهسازی تیمهای مختلف بود. اتفاقی که هم اکنون، رویِ ناراحتکننده اش را به ما نشان میدهد. برای مثال، در ورزشهایی مثل کشتی و وزنهبرداری –که بیشترین شانسهای کسب مدال ما در المپیکهای قبلی بوده اند- هنوز نتوانسته ایم مجوز فرستادن تیمی کامل را در اختیار داشتهباشیم.
هنوز نمیدانم چقدر باید منتظر بود تا بتوان یک برنامهریزی بلندمدت داشت و از آن مهمتر، آن را اجرا کرد... گرچه، احتمالاً شما با من همداستانید که این نگاه کلاننگر و ارادهی اجرای تصمیمات، در دیگر عرصههای مدیریتی نیز وجود ندارد.
***
و اما اتفاق خوشایند سال 86 از دید نگارنده، نتیجه گرفتن تیمهایی است که از مربیان خارجی استفاده میکردند. به راستی در بسیاری از ورزشها –از جمله فوتبال- هنوز نتوانسته ایم مربیانی در حدّ استاندارد بین المللی داشته باشیم. با این وجود، اصرار فراوان متصدّیان ورزش کشور بر بومیسازیِ مربیان، کماکان، به شدت ادامه دارد و سببساز روندی است که موجب بروز پیشامدهای تلخی در آینده خواهد شد.
***
و اما جذابترین رخداد، مربوط میشود به پشت پردهی کمیتهی انتفالی فدراسیون فوتبال که به خوبی در برنامهی نود برملا شد. به تعبیر یکی از ورزشی نویسان، در ده سال اخیر، مناظرهای به این جذابیت از تلویزیون پخش نشده بود.... این گفت و گو به خوبی نشان داد که چگونه سیاست در ایران، چگونه در اعماق همهی پدیدهها ریشه دوانده است. (جالب آنکه پخش مجدد آن برنامه در شبکه جام جم با سانسور فراوان همراه بود!)
***
نمی خواهم از سال 87 ناامیدتان کنم. بالاخره ورزشکارانی هستند که زحمتهای فراوانی کشیده اند تا خود را برای مسابقات آماده کنند. حتی نباید تلاشهای بسیاری از دستاندرکاران امر ورزش را نادیده گرفت. اما مادامی که چرخ ورزش بخواهد به همین منوالِ پوپولیستیاش بچرخد و سیاستگذاری ورزشی بخواهد باری به هر جهت باشد، نمی توان توقع معجزه داشت. آرزوی ما ارتقای ورزش کشور است... به شرط آنکه برخی تصمیمگیران کفایت خود را نشان دهند و به نظرات کارشناسی ارج بهتری بگذارند...
اشاره: در بخش نخست اين نوشتار (منتشر شده در شمارهي 31 نشريهي صبح) با طرح اين مساله که در هفتههاي اخير و در پي احضار تعدادي از همدانشکدهايها به کميتهي انضباطي دانشگاه و صدور حکم براي برخي از آنها، اين سوال در ذهن اغلب دانشجوياني که اخبار را پيگيري ميکنند، پيش آمده که براي مقابله با اين برخوردهاي فراقانوني دانشگاه و حمايت از دانشجويان احضارشده يا محکوم، چه ميتوان کرد؟ درصدد بررسي برخي راهکارهاي ممکن برآمديم. در بخش نخست به طرح دو راهکار «پيگيري امور از مجاري حقوقي» و «استفاده از فضاي رسانهاي» پرداختيم و گفتيم اين دو راهکار گرچه ميتواند به عنوان بخشهاي پيراموني راهکار نهايي مورد استفاده قرار گيرد، اما به سبب تکيه بر عوامل بيروني (نهادهاي حقوقي غير دانشجويي و رسانههاي بروندانشگاهي) و در نتيجه غيرقابلپيشبيني و کنترلناپذير بودن، نميتوانند به عنوان اساس راهکار نهايي مطرح باشند. در ادامهي بحث گذشته، در نوشتار پيشرو به راهکارهاي درونزا (راهکارهايي که به عوامل دروني: دانشجويان، نهادها و گروههاي دانشجويي تکيه دارند) ميپردازيم و سعي ميکنيم به بررسي نقاط ضعف و قوت اين دسته از راهکارها بپردازيم و در نهايت به ارائهي جمعبندي براي شرايط فعلي بپردازيم.
روي آوردن به راديکاليزم و مشي اعتراضي
بيشک نخستين و طبيعيترين راهکار براي مقابله با اعمال فراقانوني مديران دانشگاه، روي آوردن به اقدامات تند اعتراضي براي ايجاد مانع در برابر پيشروي بيشتر اقدامات خلاف قانون است. اين اقدامات، طيف وسيعي را از صدور بيانيههاي اعتراضي، نصب شعارها و اخبار مربوط به محکوميتها در انظار دانشجويان و پخش شبنامه تا برگزاري تجمع دانشجويي، برپايي تريبون آزاد، دست زدن به اعتصاب غذا، برگزاري راهپيمايي و در نهايت اقدامات خشونتآميز نظير تخريب اموال دانشگاه و اماکن دولتي، تهاجم نمادين به محل استقرار طيفهاي مديريتي (ساختمان رياست، دفتر نهاد رهبري و حتي تشکلهاي دانشجويي حامي مديريت) شامل ميشود.
هر يک از اين اقدامات ميتواند به صورت مقطعي، موثر و نتيجهبخش باشد و موجب عقبنشيني نيروهاي سرکوبگر گردد؛ اما بالطبع پس از مدتي، خود به بهانهاي براي آغاز دور جديدي از برخوردهاي و سرکوبها بدل ميشود؛ برخوردهاي جديد، واکنشهاي اعتراضي جديدي را به همراه خواهد داشت و اين چرخه با تشديد اقدامات طرفين (تشديد برخوردها و سرکوبها از يک سو، و راديکاليزه شدن بيشتر اعتراضهاي دانشجويي از سوي ديگر) به رشد خود ادامه ميدهد؛ و آنچه به طور تجربي به وقوع ميپيوندد، در نهايت چيزي جز تشديد انفعال (حداقل در طيفهاي مياني و بدنهي دانشجويان) نيست؛ چرا که با تشديد مواضع راديکال دانشجويان، مطالبات و شعارها نيز گسترش مييابد؛ در حالي که در مقابل نه تنها هيچ اقدامي براي تقويت پشتجبههي حرکتهاي اعتراضي صورت نميگيرد، که با راديکاليزه شدن بيشتر فضا، اين پشتجبهه به تدريج حاميان نخستين خود را نيز از دست ميدهد و بيش از پيش تضعيف ميگردد و افزون بر اين، تحقق نيافتن مطالبات و شعارهاي خود به انگيزهي منفي درجهت انفعال بيشتر، بدل ميگردد.(1) به نظر ميرسد، مشي اعتراضي با شکل و صورت توصيفشده، به دلايل متعددي نميتواند راهکار مناسبي باشد:
1. در پيش گرفتن مشي اعتراضي، عموماً مبتني بر گفتمان نظري راديکال است؛ در اين گفتمان، به طرف مقابل (مديريت) به طور کامل و يکدست، به چشم عاملي سرکوبگر نگريسته ميشود که رسوخناپذير بوده و جاي هيچ گفتگويي با آن وجود ندارد. نتيجهي اين ديدگاه، غفلت از پتانسيل تضادهاي درونمديريتي و خارج کردن اساتيد مستقل و آزادمنش از محاسبات است. نه مديريت به طور يکدست سرکوبگر است و نه اساتيد جملگي منفعتطلباند. ميتوان بر مبناي منافع مشترک دانشگاهيان، هم با مديران و هم با اساتيد به گفتگو نشست و از پتانسيلهاي گفتگو براي تعديل مواضع طيفهاي سرکوبگر مديريت بهره گرفت.
2. اشکال اصلي راديکاليزم نظري که در حرکتهاي اعتراضي تجلي مييابد، عدم توجه به ما به ازاي عملي مواضع نظري است؛ راديکاليزم در نظر، به خودي خود، مذموم نيست، اما نيازمند آمادگي براي ورود به فاز عملي است. کساني که مطالبهي نظري خود را واژگوني نظم حاکم بر دانشگاه (و گاه فراتر از آن، کشور) قرار ميدهند، بايد آمادگي آن را داشته باشند تا در صورت دريافت حکم محروميت از تحصيل به ورطهي انفعال يا منفعتطلبي فردي فرونيفتند؛ در صورتي که بناست پس از مواجهه با ما به ازاي عملي مواضع نظري، فعالان دانشجويي دچار انفعال شوند، بهتر است پيشتر به تعديل مواضع نظري خود بپردازند. آنچه به تجربه ثابت شده است، اين است که اکثريت قريب به اتفاق فعالان دانشجويي، پس از نخستين مواجهات عملي با اقدامات تقابلي نيروهاي سرکوبگر، مواضع نظري پيشين خود را به کلي فراموش کرده و يا حاضر به پذيرش هرگونه شرايطي از جانب طرف مقابل ميگردند و يا در حالت بهتر، به انفعال روي ميآورند.(2) بنابراين راديکاليزم نظري تبعات و پيامدهايي دارد که لازم است پيش از ورود به اين عرصه، فعالان دانشجويي خود را براي مقابله با اين پيامدها تجهيز کنند و سپس به اعلام مواضع تند نظري بپردازند.
3. بنياديترين مشکل مشي اعتراضي که به تنهايي نمايانگر ناکافي بودن آن است، واکنشي بودن اين اقدامات است. اعتراض، در بهترين و متعاليترين حالت، انکار نظم حاکم و واکنشي به نابساماني موجود است نه ارائهي جايگزيني براي آن و نه کنشي براي بهبود آن. در پس هر واکنش، بايد کنشي ايجابي نهفته باشد و در پشت هر انکار بايد الگوي جايگزيني تعبيه شده باشد، در غير اين صورت، اعتراض، به روندي که فاقد هرگونه سازندگي است بدل ميگردد. الگوي جايگزين و کنش مورد نظر، نه صرفاً الگوي ذهني و شعاري است، بلکه الگويي است که بر مبناي واقعيتهاي موجود (در نظر گرفتن شرايط و تنگناها) و تجربهاي در سطوح کوچکتر شکل گرفته است. فعالان دانشجويي اگر به نقد عملکرد سرکوبگرانه و غيردموکراتيک مديريت ميپردازند، اولاً بايد در مشي عملي خود و در مواجهه با مديريت يا ساير گروههاي دانشجويي الگوهاي دموکراتيک را به رسوخ داده و از بروز رفتارهاي غيراخلاقي دوري کنند؛ ثانياً و مهمتر از آن، در بين ساير اساتيد مستقل و آزادمنش به آلترناتيوسازي پرداخته و طيف اين اساتيد را تقويت نمايند. تغيير مديران جاري، به مديران جديدي نيازمند است؛ اين مديران قرار نيست از آسمان و به يکباره فرود آيند، بلکه بايد از بين همين اساتيد و مديران موجود جايگزيني صورت گيرد؛ چگونه در شرايطي که تمام اساتيد و مديران را يککاسه کرده و از معادلات خود حذف ميکنيم و هيچ تلاشي براي تقويت مواضع مديران و اساتيد مستقل و ميانهرو انجام نميدهيم، انتظار داريم اعتراضهاي ما نتايج مثبتي در پي داشته باشند؟ اعتراضي که در پس آن الگوي جايگزين نباشد، در بهترين و نتيجهبخشترين حالت، به تغيير مديران مي انجامد؛ اما اين تغيير تنها نوعي تغيير صوري است؛ چرا که همان رفتارهاي گذشته در قالبي ديگر بازتوليد ميگردد.
با توجه به اشکالهاي فوق، به نظر ميرسد، مشي اعتراضي ـ گرچه بر توان دانشجويان و نهادهاي دانشجويي تکيه دارد ـ به خودي خود نميتواند موثر و نتيجهبخش باشد. تنها با ادغام و ترکيب اقدامات اعتراضي با روشهاي ديگر، ميتوان به نتيجهبخش بودن آنها اميد داشت. در غير اين صورت، اين قبيل اقدامات، با توجه به هزينههاي احتمالي زيادي که در پي دارد، در مقايسه با دو راهکار قبلي نيز واجد هيچ برترياي نبوده و موجب تشديد انفعال ميگردند.
در بخش سوم این نوشتار، به بحث پیرامون راهکاری که در شرایط فعلی هم واجد هزینه کمتری باشد و هم موثرتر، خواهیم پرداخت.
محمد جلالی