تبليغاتX
صبح
 
صبح
 
 
روزنامه دانشجویی دانشگاه تهران
 

نسیم سرابندی

 

روز گذشته در برنامه سلسله جلسات نقد دانشجویی انجمن اسلامی از دکتر شریعتی دعوت شده بود که به طرح موضوعی تحت عنوان «حیات دانشجویی» پرداختند و از محیط سرد و بدون همبستگی دانشجویی انتقاد کردند. انتقادی که در پاسخ به آن مسائل بسیاری مطرح شد که نمونه ای از آن وجود فشار (مثل احضار به کمیته انضباطی) بر دانشجویان در صورت فعالیت جمعی بود.

اما به نظر می رسد با وجود این پاسخ ها این نقد اساسی به دانشجویان وارد است. دانشجویان، امروز حتی در مورد مسائل صنفی توانایی سازماندهی بک اعتراض را ندارند. اعتراضی که می تواند به اشکال گوناگون باشد. اما اکثریت دانشجویان در آن شرکت جسته و برای رسیدن به خواسته هایشان همبستگی داشته باشند. موارد بسیاری از این دست می توانم در دانشکده خودمان مثال بزنم. شیوه ارائه واحد های درسی و انتخاب واحد، وضعیت غذای دانشکده (که کیفیت آن در دو روز گذشته بسیار پایین آمده)، احضار دانشجویان به کمیته انضباطی یا بازداشت آنان و ... هر یک از موارد بالا و یا موارد مشابه آن، مسائلی هستند که همه دانشجویان را درگیر می کنند و نمی توانیم بگوییم شامل یک گروه و طیف می شود و دیگران از آن مبرا هستند. در این مشکلات حقوق دانشجویان پایمال می شود. از حق آزاد بودن گرفته تا حق تحصیل در محیطی مناسب برای آموزش.

ما دانشجویان محیط هایی جدا از هم را تشکیل داده ایم مثل کانون ها و تشکل های مختلف، که البته تنها 20 درصد از دانشجویان در آن ها فعالیت می کنند و مابقی اصلا دور فعالیت دانشجویی را خط کشیده اند، و انتظار داریم وضعمان روز به روز بهتر شود. نه تنها تلاشی نمی کنیم که حتی اتفاقات دانشکده را پیگیری نکرده و صرفا بر سر کلاس های درس حاضر می شویم. از کلاس درس به خانه یا خوابگاه یا از خانه و خوابگاه به کلاس درس می رویم.

در میان جلسه یکی از دانشجویان این موضوع را مطرح کرد که خانم انوشه آزادبر نزدیک به دو ماه در بازداشت به سر می برد و در حالی که همکلاسی ما بود بسیاری از دانشجویان حاضر به اعتراض به بازداشت وی نشدند. دختری در قسمت دیگری گفت ما از دستگیری انوشه آزادبر مطلع نشدیم و اصلا نمی دانستیم. با خود فکر کردم یعنی اعتصاب غذا در حیاط دانشگاه را ندیده؟ اخبار درج شده در تابلو انجمن اسلامی و نشریات گوناگون را نخوانده؟ مگر می توان تا این حد نسبت به اتفاقات محیط اطرافمان بی اعتنا باشیم و باز هم طلبکار؟ چرا ما اخبار دانشجویی را پیگیری نمی کنیم؟ این قشر از جامعه متعلق به همه دانشجویان است. قشری که بر سر زبان ها افتاده که فرهیخته و مترقی است. قشری که به نظر می رسد نمی توان آزادی وی را محدود کرد و حقوقش را رعایت نکرد و هر گونه اعمال محدودیت با مقاومت و واکنش وی همراه است.

 این بی تحرکی را به دانشگاه های دیگر تعمیم نمی دهم چرا که به نظر می رسد در برخی از دانشگاه ها وضع به این صورت نیست. در دانشگاه اصفهان، در زمستان، شاهد تجمع و اعتصاب غذایی چند روزه بر سر مسائل صنفی و لغو احکام کمیته انضباطی بودیم. دانشجویان پس از چند روز مقاومت توانستند به بخشی از خواسته هایشان برسند. در روزهای پایانی سال 86 نیز شاهد تجمعات و اعتراضات دانشجویان شیراز هستیم که در آن بیش از 10 روز است که دانشجویان مشکلات صنفی و آموزشی اشان را پیگیری می کنند. برخوردهای صورت گرفته با آنها محیط را متشنج و ناآرام کرده اما از پیگیری مطالباتشان دست نکشیده اند. با هم همبستگی دارند و درخواست هایشان تا این حد فراگیر شده است که وقتی دانشجویان انجمن علمی شیراز را در دانشکده می بینم از آخرین اتفاقات مطلع هستند و معتقدند مطالبات دانشجویان بسیار فراگیر شده و امکان دارد رئیس دانشگاه  هم تغییر کند.

در خبری دیگر خواندم دانشجویان امیرکبیر در اقدامی خودجوش دست به تجمع بر سر مسائل آموزشی زده اند. برای این اعتراض کسی آنها را خبر نکرده. دانشجویان کمبود ها و دردها را حس می کنند و نیازی هم به سازماندهی نیست.

نمی خواهم یک طرفه به قاضی روم و حکم صدر کنم. فضای بی اعتنایی حاکم شده و استبداد چنگ انداخته به شریان های حیاتمان را درک می کنم و می دانم بی تحرکی را به وجود آورده، اما آن را توجیهی برای این سردی و سستی دانشجویان نمی بینم. حتی اگر بخشی از ما بی تفاوت شده باشیم اما مطمئنن بخشی دیگر اهمیت پیگیری خواسته ها و ایستادگی بر سر حقوق را درک می کنیم. عدم مقاومت به معنای پذیرش هر گونه برخورد و هر شکلی از پایمال کردن حقوقمان است و قبول کردن محدودیت های جدید فردا برای همه ی ما محدودیت هایی دیگر به بار می آورد. معادله ای که گرچه ساده است اما نمی دانم چرا آن را نمی فهمیم و باز هم همچون خوابگردها در فضاهای توخالی و دیوار کشیده می رویم و می آییم. اگر به مانعی برخورد کنیم نق می زنیم و هزار اما و اگر می آوریم و حتی اگر گروهی اعتراضی می کنند آنها را هم دعوت به خاموشی می کنیم. از همه ی دنیا توقع داریم که روزی برایمان کاری کنند اما خودمان هیچ کوششی نمی کنیم.

 |+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386ساعت 20:53  توسط صبح  | 

هادی صداقت

 

آدمای شهر ما ستاره رو سند زدن

بدیا خوبی شدن ، خوبیا هم خیلی بدن

توی عشق بازیشون  برای هم چک می کشن

سر عقد جای عسل ، مزه پولُ می چشن

ارزش عشق توی شهر به عرضه و تقاضا ِ

خونه خدا کجا ؟ تو پنت هاوسش اون بالا ِ

بچه ها ! ساکت باشید ، پرنده ها دکون دارن

واسه سود معامله ، تا حد مرگ جنون دارن

پروازُ تو بانک گذاشتن ، برج به برج سود میگیرن

دریا رو بد می تیغن ، اجاره از رود می گیرن

گلای خوشگل شهرم همه بوی سم میدن

باغچه ها به غنچه ها به جای خنده غم میدن

توی این شهر به خدا ، خدا و شیطون یکی  ِ*

مجنونم چند سالیه تو فکر قتل لیلی  ِ 

____________________________

*. خدا و شيطان در فلسفه زرتشت نماد هستند ‏‏‏. خدا سمبل و نماد نيكي و شيطان نماد پليدي و در اين شعر فقط از همين معناي نمادين و استعاره اي اين دو واژه استفاده شده است براي بيان اوضاعي كه بر وفق احسا س شاعر نيست.
 |+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386ساعت 20:49  توسط صبح  | 

سپيده اميرکافي

 

چند روز پيش وقتي تعدادي از دانشجويان دانشکده قصد عبور از دانشکده فني را داشتند به دليل شال پوشيدن يکي از دانشجويان دختر مورد اهانت ماموران نگهباني آن دانشکده و ضرب و شتم توسط عده اي از اراذل و اوباش در جلوي سردر دانشکده فني قرار گرفتند.

اين حادثه بهانه اي شد براي نوشتن اين مطلب.

قبل از اينکه وارد دانشگاه بشوم و به عنوان دانشجو شناخته شوم، هميشه در خيالات خود فکر مي کردم که دانشجو شان و منزلت والا و حرمت زيادي دارد. دانشجويي که مدام از سوي افراد مختلف رزمنده در سنگر علم و دانش خوانده مي شد، دانشجويي که تمام وقت و انرژي خود را صرف کسب علم و گشودن راهي براي خلاص شدن از بن بست توسعه نيافتگي مي کند. اما از وقتي که وارد دانشگاه شدم، شاهد حوادث و اتفاقاتي بودم که متوجه شدم واقعيت به گونه ديگري است. تمام حرفهايي که زده مي شد چيزي جز يک دروغ بزرگ نبوده است.

در دانشگاه با دانشجويي مواجه شدم که از شان و منزلت يک رزمنده در سنگر علم و دانش و در مکان مقدسي مثل دانشگاه تبديل به موجودي مزاحم ميان دست و پاي آقايان شده است و هر کسي سعي در دست به سر و طرد کردن او مي کند. دانشجويي که منزلتش به حدي تنزل يافته که هرکسي اجازه توهين و شکستن حرمت او را به خود مي دهد. شکستن حرمت دانشجويي که چندين سال است در کشور ما اتفاق مي افتد. زماني عده اي چماق به دست و عوامل خودسر! به خوابگاه دانشجويان مي ريختند و آنها را مورد ضرب و شتم قرار مي دادند و حرمت دانشجو و حريم دانشگاه را مي شکستند اما حال وضع به قدري اسفبار شده است که حرمت دانشجو نه تنها توسط عوامل خودسر! بلکه در خود دانشگاه توسط دانشگاهيان و حراست دانشگاه به طور روزمره شکسته مي شود و هيچ کس از بين ما بلند نمي شود و نمي گويد که چرا توهين؟

هرکدام از ما چند دفعه مورد بي احترامي مسئولان دانشگاه از رياست و معاون آموزشي و غيره تا مامور حراست قرار گرفته ايم؟ چند دفعه سر کلاس يا موقع امتحان با برخوردهاي بد اساتيد و ساير مسئولان مواجه شده ايم؟ آيا آنقدر آستانه درد ما بالا رفته که هيچگونه حساسيتي نسبت به از دست رفتن و ناديده گرفته شدن حقوق خود و تخفيف جايگاه دانشجويي مان نداريم؟ مگر اهانت به يک دانشجو اهانت به همه ما نيست؟ اگر تعدادي از دانشجويان دانشکده به خاطر نحوه پوشش مورد توهين نگهبانان دانشگاه قرار مي گيرند و پيش چشم آنها مضروب مي شوند، گويي به همه ما توهين شده و حرمت همه ما شکسته شده است.

گيرم که ما نتوانيم از حق خود در مقابل نيروهاي مجهول و خودسر دفاع کنيم، لااقل بکوشيم تا در درون دانشگاه و در ميان دانشگاهيان جايگاهمان محفوظ بماند و کسي جرات تعدي به منزلت ما را نداشته باشد.

 |+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386ساعت 20:47  توسط صبح  | 

گزارش هفتمین نشست از سلسله جلسات آسیب شناسی انجمن های اسلامی دانشجویان با حضور دکتر عباس کاظمی

 

 از مهمترین نقدهایی که من به انجمن های اسلامی و به طور خاص جنبش های دانشجویی دارم این است که جنبش های  دانشجویی در ایران به نوعی مستعمره احزاب شدند. یکی دیگر از نقدهایی که می توان مطرح کرد این است که جنبش دانشجویی بیشتر دغدغه و مسائل خودش را حول محور دولت و حوزه سیاست متمرکز کرده است. در واقع جنبش دانشجویی از زندگی روزمره غافل شده است. نکته دیگر اینکه جنبش دانشجویی هیچ چشم انداز تئوریکی برای پیشبرد برنامه های خودش ندارد. هیچگاه پروژه مهمی مثل پروژه دموکراسی تا این اواخر برای جنبش دانشجویی تعریف نشده بود. من برخلاف نظر کسانی که اعتقاد دارند یکی از نواقص جنبش دانشجویی این است که نظریه ندارد معتقدم که جنبش دانشجویی اصلا نمی تواند نظریه داشته باشد و نظریه اصلا برای جنبش دانشجویی مهم نیست. به جای نظریه من مفهوم چشم انداز را قرار می دهم. چشم انداز ها انعطاف پذیرند، دیدگاه های مختلف تئوریک و دیدگاه های مختلف گفتمانی را درون هم قرار می دهند و در توضیح دادن مسائل اجتماعی به سختی شکست می خورند.

بحث امروز من درمورد واسازی مفهوم دانشجو و جنبش دانشجویی است. یعنی فکر می کنم انجمن اسلامی خصوصا انجمن علوم اجتماعی یکی از کارهایی که باید بکند بازتعریف مفهوم جنبش دانشجویی و خود مفهوم دانشجو است. مشکل انجمن اسلامی این است که هنوز می خواهد با همان دستگاه های تئوریک و گفتمان های سنتی خودش مسائل را تحلیل کند و این گفتمان های سنتی قدرت توضیح دهندگی چندانی ندارند.

در حوزه جنبش دانشجویی من سه گفتمان را از هم متمایز می کنم . اول گفتمان ادغام گرا که گفتمان غالب انجمن ها در سال های 61 تا 70 بود. آن زمان بحث بر سر این بود که مسائل دولت همان مسائل دانشجویان است. هیچ فاصله ای بین خواست ها و مطالبات دولت و خواست ها و مطالبات دانشجویان نبود. در بسیاری از موارد این دانشجویان بودند که می گفتند دولت باید به کدام سمت سوق پیدا کند. بسیاری از تندروی ها را دانشجویان دامن می زدند و از دولت کارهای افراطی می خواستند. مثل قطع رابطه با امریکا. ذیل این گفتمان تحکیم وحدت وجود داشت تا دانشجویان مذهبی وحدتشان حفظ شود. این وحدت به دو معنا بود. یکی وحدت بین خودی ها و دیگری وحدت بین گروه های مختلف دانشجویان. تحکیم وحدت کارش این بود که گروه های دیگر را که  مثل خودش فکر نمی کردند طرح کند. در آن زمان دفتر تحکیم تنها بازیگر عرصه دانشجویی بود.

دوم گفتمان همگون ساز که از سال های 72 تا اواخر دولت خاتمی حاکم بود. این گفتمان سعی می کند از گفتمان دولت جدا شود و خودش را تقابل با گفتمان دولت تعریف می کند. در این دوره دفتر دموکراسی خواه به جای دفتر تحکیم وحدت باب می شود. البته مزیت این گفتمان این است که خودش را از گفتمان های قبل جدا می کند و  بحث دموکراسی را مطرح می کند. اما عیبش این بود که یک ایدئولوژی به نام دموکراسی به وجود آورد که در ذیل آن به سرکوب خواسته ای دموکراتیک دست زده شد. گفتمان دموکراسی خواهی اگر بخواهد در انجمن فعال شود باید تمام گروه های اقلیت دانشجویی را ذیل خود جمع کند. اما دفتر دموکراسی  باز هم یک جریان اصلاح طلبی را در خود جمع می کرد و سعی داشت همه را همگون کند. این دلیلی بر این این است که با وجود به وجود آمدن گفتمان دموکراسی در انجمن ها، باز هم  تمام گروه ها زیر این چتر قرار نگرفتند. با وجود این مسائل ما نمی توانیم از یک دموکراسی صحبت کنیم. بلکه باید از چندین دموکراسی مثل آزادی زنان، آزادی اقلیت های قومی، آزادی بیان، آزادی مطبوعات و غیره صحبت کرد.

در واقع هم مفهوم دموکراسی و هم مخود مفهوم دانشجو باید باز تعریف شوند و تکثر های موجود در آن ها شناخته شود. ما به یک فراگفتمان که بقیه گفتمان ها را ذیل خودش جمع کند و به نوعی آن ها را به قتل برساند، نیاز نداریم. بلکه گفتمان های مختلف باید مجال ابراز وجود داشته باشند. اما باید به نحوی با هم ارتباط ارگانیک داشته باشند که به نظر برسد یک گفتمان شکل گرفته است. چیزی که من به آن مفصل بندی گفتمانی می گویم.اگر این مفصل بندی گفتمانی شکل بگیرد و گروه های مختلف در شرایط گوناگون در کنار یکدیگر قرار گیرند. انجمن های اسلامی به دلیل سازمان بندی ای که دارد شاید بتواند یک چنین گفتمانی را شکل بدهد.

گفتمانی که من برای انجمن ها پیشنهاد می دهم گفتمان تکثرگراست. این گفتمان در عین حال وحدت را نیز حفظ می کند. استراتژی دوم برون دانشگاهی است. مثلا در کشورهای غربی اگر کارگران تحصن می کنند دانشجویان هم به آن می پیوندند. این به آن معنا ست که گروه های برون دانشگاهی می توانند در کنار هم قرار گیرند. اما در ایران دانشجویان به گفتمان های خارج از دانشگاه توجهی ندارند و اگر تحصنی از سوی کارگران یا معلمان صورت می گیرد نهایتا دو یا سه دانشگاه با آن همراهی می کنند.

یکی از قویترین تشکل ها در دانشگاه انجمن های اسلامی است که در همه جا پایگاه دارد و می تواند دانشجویان را بسیج کند. این پتانسیل به لحاظ سازماندهی شاید بین بقیه دانشجویان وجود نداشته باشد. بنابراین چرا وقتی معلمان اعتراض می کنند دانشجویان حتی یک پلاکارد هم در اعتراض به به آن ها نمی زنند. و چرا وقتی  دانجویان اعتراض می کنند کارگران اعتراض نمی کنند. مفصل بندی ای که گفتم به لحاظ ساحتاری در اینجا وحود ندارد. آسیب شناسی این مسئله به ما می گوید که برای حل این مسئله هیچ راهی جز حرکت به سمت جامعه شبکه ای نداریم . مشکل اینجاست که تشکل های مدنی که تشکل های دانشجویی هم بخشی از آن هاست با هم پیوند ارگانیک ندارند و به راحتی سرکوب می شوند.

از این رو هر چند گفته می شود که در عصر پسا استعماری هستیم ولی به نوعی با استعمار دولت در برابر زندگی روزمره مواجه هستیم و این عصر در واقع عصر استعماری است. دولت اجازه استقلال و سرپا بودن به جامعه نمی دهد. اجازه شکل گیری نهادهای مدنی را نمی دهد و بنابراین خواست دولت غالب می شود. شما اگر از کارگزان یا معلمان حمایت کنید شاید آن ها هم به فکر بیفتند که از شما حمایت کنند. حال اینکه چگونه این فکر در بدنه جنبش دانشجویی شکل گیرد کار علوم اجتماعی است. چنانکه می بینید بین خود شما هم انفصال وجود دارد و آسیب شناسی باید اینجا باشد. اگر گفتمان دموکراسی به معنای واقعی کلمه ایجاد شود، هم زنان حمایت می کنند و هم مردان، هم نیروهای چپی و هم مذهبی و هم اقلیت های قومی. البته دموکراسی ای که به نفع همه باشد.

 |+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386ساعت 20:44  توسط صبح  | 

سید محمد باقر ثامنی راد-محسن فرهمندآزاد

 

تنها چند قطعه از پازل «شرایط راهبردی منظقه خاورمیانه» را به نقل از اخبار و گزارشات موجود، عرضه می دارم. پر واضح است که این مطلب حاوی قطعاتی بسیار کوچک و البته مبهم از پازل واقعی هستند و تصور نمی کنم کسی از افراد عادی بشر، به پازل تکمیل شده، دسترسی داشته باشد:

1. آمریکا پس از جریان افغانستان و عراق در شرایط ویژه ای قرار دارد. این شرایط از سویی منجر به احتیاط روزافزون دولتمردان کاخ سفید در اتخاذ تصمیمات نظامی جدید می شود و از سوی دیگر ضرورت اقدام به یک حرکت بزرگ « فرافکن » را بیش از پیش نشان می دهد.

2. ناوهای جنگنده آمریکایی از سال 2005 هرگز منطقه را ترک نکرده اند و به مرور زمان، بر تعداد ایشان افزوده شده است. از سویی دیگر می بینیم ادعای واهی رؤسای کشورهای حاشیه خلیج فارس مبنی بر مالکیت بر جزایر سه گانه، هر روز پررنگ تر و با صدایی بلندتر از پیش در رسانه های بین المللی تکرار می شود. این مساله موجب می گردد که ایران در روز مبادا توان بهره گیری از این سه نقطه ثابت دارای موقعیت فوق العاده ژئوپلیتیکی را از دست بدهد.

3. آنچه به طور غیرمستقیم از گزارشات و جلسات به ظاهر محرمانه کاخ سفید برمی آید این است که ناوهای مستقر در خلیج فارس و اقیانوس هند، توان انهدام کامل تعداد 2500 هدف غیر نظامی شناخته شده در ایران از قبیل نیروگاه های برق، سدهای آب، کارخانجات صنایع مادر و مانند آن را در مدت زمانی کمتر از سه ساعت و با ضریب خطایی کمتر از یک متر دارا می باشند.

4. آمریکا با یک حرکت سیاسی حساب شده، کلیه اهداف نظامی و شبه نظامی خود در ایران را پیش تر به عنوان سازمان های مالی یا نظامی حامی تروریسم معرفی نموده است. بدین ترتیب، مبارزه با تروریسم که محصول یازدهم سپتامبر است، می تواند یکی از پوشش های حملات احتمالی به ایران باشد.

5. طرحی مخوف از دیک چنی معاون اول جرج بوش در دست است که ابعاد نگران کننده ای دارد. این فرد خطرناک که از نومحافظه کاران افراطی آمریکا بوده و به قول رسانه ها به عالیجناب خاکستری کاخ سفید شهرت دارد، در صدد است تا حمله به ایران را از طریق موشک های اسراییلی با هدف نیروگاه نطنز آغاز کند. بدین ترتیب ایران با مقابله به مثل، بهانه لازم را به نیروهای آمریکایی و هم پیمانان ایشان در ناتو برای حمله فراگیر به ایران خواهد داد.

6.) سیاستمداران و سناتورهای آمریکایی سیاست «نعل و میخ» را در پیش گرفته اند. از سویی برخی از جمهوری خواهان و همفکران بوش، به وضوح سیاست های تهاجمی دولت او را مورد انتقاد قرار می دهند و از جانب دیگر، برخی از نامزدهای دموکرات، از تهدید ایران نسبت به جامعه بین الملل سخن می گویند. جرج بوش هفته ای چند بار، بحث توان نظامی هسته ای ایران و خطر آن بر امنیت منطقه و جهان را پیش می کشد در حالی که کاندالیزا رایس با لحنی حق به جانب، از راه حل های دیپلماتیک سخن می گوید. در انتهای هر هفته، این دو نفر نقش خود را عوض می کنند.

7.) ولادیمیر پوتین صبحانه را با دیک چنی صرف می کند در حالی که ناهار را در حضور رهبر جمهوری اسلامی تناول می کند و بنا دارد شام را نیز میهمان سارکوزی باشد. بدین ترتیب، روسیه و چین تنها مهره هایی هستند که «ز هر طرف که شود کشته، سود ایشان است». در صورت برقراری صلح دائمی، باقیمانده هزینه تکمیل نیروگاه بوشهر را از ایران دریافت می کنند و از سویی دیگر در صورت حدوث هرگونه درگیری نظامی در منطقه، انبارهای تسلیحات خود را مخفیانه به روی دولت نهم باز می کنند و از فروش سلاح به سود سرشاری می رسند.

8.) از بین کسانی که مایلند این درگیری تند لفظی به خشونت نظامی بینجامد می توان از گزینه های زیر نام برد:

ـ نومحافظه کاران آمریکایی: این گروه با انگیزه های سیاسی و حتی بعضا مذهبی خود در راستای منافع آیپک حرکت می کنند که به دنبال از کار انداختن ایران به عنوان تنها قدرت هم سنگ با اسراییل در خاور میانه است. نئوکان ها به خوبی می دانند که منافع مشترک ایران و اسراییل در منطقه به مراتب بیشتر از منافع مشترک ایران و اعراب در خاور میانه می باشد ولی به جهت رودررویی خصمانه با نظام ایران در دوران پس از انقلاب اسلامی، در صدد آن هستند تا این مانع را به ارزان ترین روش ممکن، از حیّز انتفاع ساقط نمایند.

ـ بنیادگرایان مذهبی ایرانی: اینان از طرفی تمامی توجهات را از مشکلات داخلی به جنگ خارجی معطوف می سازند و از سوی دیگر ائتلاف سیاسی ـ ملی داخلی به نفع دولت نهم برقرار می کنند.

ـ دلال های بین المللی اسلحه: اینان با ملیتی ایرانی، عرب، اروپایی، آمریکایی و ... هستند که به هیچ چیز جز خرید و فروش اطلاعات جنگی و سلاح فکر نمی کنند. پس از پذیرش قطعنامه 598 از سوی ایران، بازار کار این افراد دچار رکود شد و اگر امروزه در جریان آتش افروزی بتوانند آن را مجددا به رونق درآورند، دریغ نخواهند کرد.

ـ دولت های فقیر که به ایران بدهکار هستند: کشورهایی مانند نیکاراگوئه، بولیوی و غیره که به ایران بدهکار هستند، به خوبی می دانند که یک کشور در حال جنگ، توان سیاسی وصول مطالباتش را ندارد. بدین ترتیب باید شدیدا از فتنه انگیزی پنهان این دولت ها بر حذر بود.

9.) نکته مهمی هست که نباید از نظر دور داشت. ایران از هیچ جهتی با عراق و افغانستان پیش از اشغال، قابل مقایسه نیست. علیرغم وجود منتقدین داخلی و حتی جریانات موسوم به اپوزیسیون، تاریخچه ملت ایران نمایانگر نوعی تعصب خاص است و بعید به نظر می رسد که مردان کاخ سفید از آن بی خبر باشند.

10.) میزان نفوذ سیاسی، معنوی و امنیتی ایران در عراق آنقدر زیاد است که آمریکا نسبت به تحریک این نیروهای نادیده و نامحسوس، با احتیاط رفتار خواهد کرد. اکثر دولتمردان کنونی عراق از نزدیکان حاکمیت در ایران هستند. هنوز هم برخی از آنان در ایران خانه و کاشانه دارند. ارتباط ایران با کردهای عراق، مستحکم تر از رابطه دولت عراق با ایشان است.

تمامی این پارامترها، توان ایران را در رویارویی نظامی با آمریکا بالا برده است اما با تمام این حرف ها، باید صبر کرد و دید که این ماجرا به کجا می انجامد.

 |+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386ساعت 20:42  توسط صبح  | 

احمد طالبي

 

اول: به من اگر بود تدبيري مي انديشيدم كه شهر هيچ وقت شلوغ نشود. شهر که شلوغ مي شود خيلي ها ميداني پيدا مي کنند براي عرض اندام. شهر که شلوغ مي شود توي هياهو و گيجي ناشي از اين شلوغي خيلي اتفاقات مي افتد. بعضي ها ممکن است هوس کنند آب را گل آلود کرده و بخت خود را در ماهيگيري نيز بيازمايند. توي شلوغي ممکن است هر کسي از راه رسيده و نرسيده هفت تير کشي كند و اين اصلا براي امنيت جامعه مفيد نيست.  گمان کنم شما هم با من هم عقيده باشيد که زياده از حد شلوغ شدن شهر خاصيتي ندارد.

به من اگر بود مي گفتم همه در قول و فعلشان آزاد باشند، اما توصيه شان مي كردم كه حواسشان باشد راهي نروند و كاري نكنند كه اندك آبروي برجا مانده شان هم بر باد رود.

براي اينكه دستت رو نشود خوب است كه گاهي بعضي چيزها را مراعات كني. مثلا آهسته و آرام از كنار كساني كه تشت رسوايي شان از بام افتاده و صدايش را همه شنيده اند بگذري، اگر خواستي خالي ببندي ايراد زيادي ندارد اما نه اينقدر كه بخواهي گنجشك را به جاي اتوبوس دوطبقه قالب كني و...

دوم: آگهي را كه مي بينم يك لحظه به فكر فرو مي روم. پشت پرده اصلاحات با سخنراني روح الله حسينيان! و البته عكسي از سعيد امامي در كانون پوستر تبليغاتي بسيج دانشجويي دانشکده حقوق و علوم سياسي.

خيلي وقتها يک اسم چيزهاي ديگري را نيز با خود تداعي مي کند. کافي است اسم را بشنوي تا خيلي مسائل مثل يک فيلم از جلوي چشمت رژه روند و تو با يک اسم کلي خاطره و حادثه و واقعه را مرور کني. قسمت حسينيان هم  اين است كه نامش با تصوير سعيد امامي و پرونده قتلهاي زنجيره اي گره بخورد. با برنامه تلوزيوني چراغ كه كوشيد دامن دوستان را از اتهام مبرا ساخته و قتلها را يکسره گردن دوم خرداديها بيندازد تا با خيال آسوده در مراسمهاي سعيد محبوبش شركت كند و كسي نخواهد اين پرونده را كالبدشكافي نمايد. تا امروز بي هراس از عقوبت و پرسش پاي به دانشگاه بگذرد و خط و نشان بکشد.

راستي آقاي حسينيان هنوز يادم است آن جمله معروفتان را كه: "والا ما خودمان يك زماني قاتل بوديم"

سوم: حالا اينكه گروهي حسينيان را در ليست خود قرار مي دهند، مي تواند توجيهاتي داشته باشد براي خودش. توجيهاتي كه شايد خط و ربطي پيدا كند به برگزاري انتخابات بدون رقيب جدي. اما مانده ام بچه هاي بسيج با چه رويي تريبون به او مي دهند و مشتاقانه مي خواهند چشم به دهان او بدوزند تا برايشان پشت پرده يک جريان سياسي را برملا سازد (احتمالا به همان سياق که پشت پرده قتلهاي زنجيره اي را بيان کرد). مانده ام آنها که در فضاي دانشگاه تنفس مي کنند و شعار پرسشگري و عدالت و راستي و درستي سر مي دهند از کجا تکيه گاهي چنين محکم(!!!) يافته اند.

عزيزان من گيرم كه گرد مرگ بر محيط جامعه پاشيده باشند و کسي را ياراي پرسشگري و اعتراض نباشد، اما آيا اين دليل مي شود كه حتي دانشجويان هم سخنران محترم شما و سوابق درخشانش را از ياد برده باشند؟ به گمانم خيلي به دانشگاه بدبين هستيد كه گمان برده ايد مي توانيد در اين محيط آنقدر پيش رويد که سعيد امامي را هم احيا كنيد. عکسش را در قلب پوسترتان بنشانيد و حامي محترمش را به ميهماني بخوانيد تا راهنمايتان باشد.

من جاي شما بودم سعيد امامي را بي خيال مي شدم. فوق فوقش در خلوتي و دور از چشم ديگران فاتحه اي براي شادي روحش مي خواندم و خرمايي خيرات مي كردم، فحشي هم نثار کساني مي کردم که نگذاشتند پروژه اش را تا نهايت به پيش برد و در نيمه راه رسوايش کردند و دلخوش مي شدم به اين آرزو که کسي راه نيمه تمام سعيد را در آينده تا انتها برود. از كنار حسينيان هم آرام مي گذشتم تا لااقل كسي در دانشگاه نفهمد كه رابطه اي و نسبتي با او و تفکراتش دارم. تكليفي هم اگر به برملا كردن پشت پرده اصلاحات در آستانه انتخابات مجلس دارم به گونه اي ديگر ادا مي كردم.

چهارم: گمان مي کنم بدجوري شهر شلوغ شده که هر کس هر کاري مي خواهد مي کند!!!

 |+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386ساعت 20:37  توسط صبح  | 

صدیقه.م

 

چه خوب است كه ما بهترين سالهاي عمرمان را اينجا سپري ميكنيم.

چه خوب شد كه ما وارد اين دانشكده شديم و خداي نكرده جاي ديگري نرفتيم.

زيرا در اين سال ها مهارت هاي بسياري كسب كرده ايم.

حالا خوب ميفهميم با چه ظرافتي حضورمان را در كلاس ثبت كنيم و برويم پي كارمان و هيچ كس هم بويي نبرد.

 خوب ياد گرفته ايم كه كجا چه بگوييم كه نمره ي فعاليت كلاسي مان را هم بگيريم.

 چگونه مطالب كپي شده را به هم بريزيم كه در جستجوي گوگل هم دستمان رو نشود.

ركورد بازي هاي نوكيا و سوني اريكسون نيز در دست جوانان غيور همين دانشكده است. در همين كلاس ها ياد گرفتيم كه اين ركورد هاي غرور انگيز را به نام خود ثبت كنيم.

فرق حقيقت و مصلحت را خوب فهميده ايم و به درستي بلديم حقيقت را فداي يك تار موي مصلحتمان كنيم. به من چه كه اعتراض كنم؟ ما سهممان را داده ايم! چرا بقيه راه نمي افتند؟

من به معدل اين ترمم احتياج دارم. من توصيه نامه ي اين استادم را لازم دارم. واضح است كه طرف او را ميگيرم.

بله اين حرف خيلي قشنگ است كه( جامعه شناس بلندگوي كسي است كه صدايي ندارد)

و من در راستاي همين هدف خوب ياد گرفته ام كه كجا سكوت كنم و صداي خودم را هم در خودم خفه كنم. و صداي بلند تر را تكرار كنم.

عزيز من واقعيت زندگي كه اين حرفهاي قشنگ توي كتاب ها نيست.. در اين سال ها آموخته ام كه خودم را شكل موجهي جلوه دهم.

 كفش كاترپيلار بپوشم تا صدايم شنيده شود! (كيف بنتونهم بي تاثير نيست)

به سارتر و فوكو رفرنس بدهم يك جمله در ميان، تا با سواد به نظر بيايم.... به قول فوكوياما...!

در مقاله هايم بيشتر به خود استاد رفرنس بدهم تا ديگران...

در سمينارهايي شركت كنم كه ناهار ميدهند.

يك مقاله ي خوبي هم ذهنم را مشغول كرده است: جوانان و ... با تاكيد بر دانشجويان دانشكده علوم اجتماعي دانشگاه تهران!

چه خوب كه جواني مان را در دانشگاه سپري كرديم. مخصوصا ما كه معبد و مدرسه مان يكي است.

به ما چه .ما زود ليسانسمان را بگيريم برويم دنبال يك كار دفتري. بشويم كارشناس مسائل خاور ميانه. برويم دنبال زندگي مان.

...

چه خوب كه در اين سال ها كسي توي گوشمان نزد.

خوابمان را آشفته نكرد!

 |+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386ساعت 20:34  توسط صبح  | 

به بهانه برگزاری نخستین جشنواره علمی دانشجویی وبلاگ نویسی در حوزه مسائل اجتماعی ایران

مسئله اجتماعی اساسا متعلق به دنیای مدرن است. در جهان سنت معضلات جوامع بسیار محدود است و مسئله و مشکل از روی فراگیری و دامنه آثار آن قابل تشخیص است. سطح خودآگاهی جامعه سنتی بسیار پایین است و بنابر این نسبت به حوادث خرد و کلان پیرامون حساسیت چندانی ندارد. اما جامعه مدرن که سطح هوشیاری و خودآگاهی بالایی دارد نسبت به کوچکترین مسئله واکنش نشان می دهد و به همین دلیل کم و کیف مسائل جامعه مدرن و سنتی تفاوت های زیادی با هم دارند. شروع این قضیه از تحولات قرن هجدهم و نوزدهم اروپا و از هم گسیختگی پیوندهای سنتی و افتادن در مسیر گذار بود. مسیری که اکنون جامعه ما شبیه آن را تکرار می کند و در آن شاهد وضعیتی آنومیک در جامعه هستیم. سوال اینجاست که در این وضعیت چه باید کرد و چه دانش و مهارتی به کار ما می آید؟    

در نخستین واکنش همین علوم اجتماعی که بارها نام آن را شنیده ایم به ذهنمان می آید. نمی دانم آنچه را به نام علوم اجتماعی می خوانیم و سر کلاسهایمان می شنویم سرگرم کننده هست یا نه. اما فکر نمی کنم که این علوم اجتماعی دوای دردها و حلال مسائلمان باشد. که اگر بود امروز با این همه مسئله اجتماعی لاینحل در جامعه مان مواجه نبودیم. اشتباه است که تقصیر را به گردن سیاست و سیاستمدار بیندازیم. چرا اصولا هر فن و علمی که به دردی بخورد و چاره ساز باشد جای خودش را باز می کند و حرفش را می زند. اینکه علوم اجتماعی و اهالیش در این سیستم تحویل گرفته نمی شوند و محدود به دانشگاه و پژوهش هایی هستند که باز هم جدی گرفته نمی شود، بیشتر نشان از ضعف خود آنان دارد.

واقعیت این است که علوم اجتماعی ما مسئله محور نیست و دغدغه ای برای چاره اندیشی ندارد. دانشجوی علوم اجتماعی کمتر توانایی دیدن مسائل اجتماعی و اندیشیدن به آن ها را  پیدا می کند. بیشتر وقت ما در دانشگاه صرف حفظ کردن نظریات و مفاهیم انتزاعی و چاشنی هایی می شود که اساتید به آن ها اضافه می کنند. کمتر به این فکر می کنیم که مشکل عینی و ملموس ما در جامعه ای که در آن زندگی می کنیم چیست. جامعه ای که به محض ورود به آن، با تمام وجود خودش را به ما تحمیل می کند و ما را ناتوان از هر گونه تبیین و تحلیل.

مگر نه اینکه علوم اجتماعی در پاسخ به همین معضلات و پیچیدگی های جوامع اروپایی شکل گرفت و پیشتازان آن به دنبال تبیین و چاره جویی برای آن ها بودند. پس چگونه است که این علم در جامعه ما این اندازه مهجور است و جز ظاهر روشنفکرمآبانه و جذاب آن نتیجه ای جز سرخوردگی ما دانشجویان ندارد. شاید علت اصلی آن همین باشد که نمی توانیم از سطح پیچیده و متکلف کتابهایمان فاصله بگیریم و از آنچه می خوانیم راهی به سوی جامعه ای بهتر بیابیم.

بپذیریم که ساده و قابل فهم بودن چیز بدی نیست و کمک می کند به اینکه قدری انضمامی تر باشیم و علمی را که می آموزیم برای بهتر زندگی کردن بخواهیم. لازمه این امر تلاش برای اندیشیدن به مسائل اجتماعی و نوشتن درباره آن ها به گونه ای ساده و نه چندان پیچیده است. این تمرین دانشجویی می تواند راهبردی برای رسیدن به علوم اجتماعی پویا و کاربردی و کمک به ایفای نقش اجتماعی دانشگاه باشد.

یکی از مشکلات اساسی در این مسیر عدم رغبت دانشجویان به نوشتن است. پژوهش های کلاسی اغلب صورتی خشک و محتوایی کپی گونه و تکراری دارند. اساتید کمتر دانشجویان را ترغیب به نوشتن متون ساده و کوتاه اما خلاقانه می کنند. و دانشجویان هم گریزان از متون پر تکلف و طویل، معمولا دست به استفاده از مطالب تکراری می زنند.

 اما فارغ از این سیستم آموزشی و پژوهشی معمولا ناکارامد، دانشجوی علاقمند به علوم اجتماعی بسترهای مناسبی برای بروز این علاقه و نوشتن در باب علوم اجتماعی دارد. در جهان اطلاعاتی و عصر گسترش فضای مجازی بهانه ای برای نبود فضا وجود ندارد. امروز کاربران اینترنت می توانند هر آنچه را مایل باشند بر روی صفحات وب قرار داده و در معرض دید دیگران قرار دهند. بسیاری از نیازهای بشرامروزی در فضای وب جستجو و پاسخ داده می شود و دسترسی و استفاده از این فضا به امری عادی و بلکه ضروری بدل شده است.

بیش از شش سال از شروع به کار اولین وبلاگ فارسی در ایران می گذرد و اکنون جند میلیون کاربر در ایران از این فضای بکر بهره می برند. فارغ از موضوعات و حوزه هایی که کاربران در آن می نویسند و ربط آن به کارکردهای اصلی وبلاگ، نفس استفاده از این فضای مساعد و رایگان اینترنتی که امکان حرف زدن و تعامل با دنیا در آن فراهم می شود خود گامی مثبت است. هر چند تبدیل شدن تعداد زیادی از آن ها به دفترچه های خاطرات و مجالی برای بیرون ریختن زندگی خصوصی خود و دیگران و یا کاربردهای غیراخلاقی و مستهجن آن موجبات نقدهای تندی را فراهم کرده و در برخی موارد منجر به فیلترینگ و اعمال محدودیت های دولتی شده است، اما وبلاگ فی نفسه یک پتانسیل است. جدا از کاربردهای علمی و رسانه ای و مفید آن و برخلاف نقدهای مذکور جایی برای تجلی حوزه خصوصی و تحقق آزادی های جامعه مدرن نیز هست. وبلاگ به عنوان یک رسانه که در عین حال محدودیت های رسانه های دیگر را ندارد، پلی برای ارتباط و تعامل با جهانیان است و مجالی برای ابراز هویت. خاصه در شرایطی که محدودیت رسانه ای نیز باشد. شاید یکی ازعلل اصلی استقبال از وبلاگ در ایران همین باشد. البته همه وبلاگ ها لزوما سیاسی نیست و وبلاگ های شخصی و خصوصی احتمالا در اکثریت هستند. در این میان وبلاگ های اجتماعی هم کم نیستند و بخصوص در حوزه ها و زیر شاخه های علوم اجتماعی به تفکیک، وبلاگ های پویا و اثرگذاری روی اینترنت موجود است. بسیاری از آن ها متعلق به دانشجویان در مقاطع مختلف تحصیلی و برخی نیز متعلق به اساتید علوم اجتماعی است.        

در هر حال وبلاگ بهترین فضا برای بازنمود اندیشه به مسائل اجتماعی و نوشته های ساده و بی تکلفی است که در سطور پیشین از آن سخن گفتیم. فضای وبلاگی به ما دانشجویان علوم اجتماعی که اغلب قادر به نوشتن نیستیم کمک می کند تا چشمانمان را باز کنیم و با دقت و تیز بینی مسائل جامعه را ببینیم و به آن بیندیشیم و نوشتن و مکتوب کردن آنچه در ذهنمان می گذرد را بهتر از گذشته یاد بگیریم.

 |+| نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 20:29  توسط صبح  | 

سپيده اميركافي

 

فرايند انتخابات در ايران از زمان ثبت نام نامزدها، تاييد و رد صلاحيت‌ها و اعلام فهرستهاي انتخاباتي تا روز برگزاري و حتي اعلام نتايج، همواره بحث برانگيز بوده است. اما شايد مناقشه آميزترين مرحله آن، مرحله تاييد يا رد صلاحيت كانديداها توسط شوراي نگهبان باشد. در هر دوره از انتخابات، شوراي نگهبان بر اساس معيارهايي كه تشخيص و يافتن مصاديق آنها كار آساني نيست، بخشي از كانديداها را از رقابت براي كسب اعتماد مردم محروم ذذ رمي‌كند.

مطابق با اصل 99 قانون اساسي، شوراي نگهبان وظيفه نظارت بر انتخابات مجلس خبرگان، رياست جمهوري، مجلس شوراي اسلامي و مراجعه به آراء عمومي و همه پرسي را برعهده دارد. يعني وظيفه شوراي نگهبان در مورد انتخابات فقط در چارچوب نظارت بر فرايند انتخابات تعريف شده و نه بيشتر. حال اينكه شوراي نگهبان در اين ارتباط چه رويه اي را در پيش گرفته بماند براي فرصتي ديگر.

اما نكته اي كه در مورد انتخابات پيش رو قابل بحث است  و فرايند تعيين صلاحيت كانديداها را از ادوار پيشين متمايز كرده است، نوع عملكرد هياتهاي اجرايي است. بر خلاف رويه هاي موجود كه معمولا هياتهاي اجرايي اكثريت كانديداها را تاييد صلاحيت مي كردند و اين شوراي نگهبان بود كه به بهانه نظارت بر انتخابات دست به حذف كانديداها مي زد، در اين دوره از همان ابتداي بررسي صلاحيتها، بسياري از كانديداها به تيغ حذف گرفتار آمدند. به واقع اين بار در فرايند حذف كانديداهاي دگرانديش و اصلاح طلب، دولت نقش بسيار پررنگ تري در قياس با شوراي نگهبان ايفا كرد، آنچنان كه حتي برخي از حذف شدگان توسط اين شورا به عرصه رقابت بازگشتند.

حذف كانديداها در اين دوره آنقدر گسترده بود كه محدود به اصلاح طلبان نماند و دامن بسياري از افراد غير اصلاح طلب اما منتقد دولت را نيز گرفت و عرصه را در اختيار حاميان دولت قرار داد. اين اقدام دولت باعث گسترش شكافها در درون حاكميت و ناخرسندي برخي بزرگان و بنيانگذاران جمهوري اسلامي نيز شد به گونه اي كه با واكنش صريح بسياري از آنان مواجه گرديد.

دولت اگرچه با اين اقدام تعدادي از حاميان خود در درون حاكميت را از دست داد و مخالفان خود را در مقابله مصمم تر كرد اما در سوي مقابل زمينه ساز نزديكي و هم كاسه شدن اصلاح طلبان و ديگر گروههاي محذوف كه هيچ سنخيتي با يكديگر نداشتند، شد و در اين نزديكي گروهي كه بيش از همه تضعيف شد و محبوبيتش را از دست داد، اصلاح طلبان بودند. اين يكي از مسائلي بود كه اصلاح طلبان به آن توجه نكردند. اقدام و شيوه رفتار آنها بعد از رد صلاحيت بسيار مهم و حياتي بود كه متاسفانه به آن توجه نشد. با وجود رد صلاحيتهاي گسترده، هنوز اصلاح طلبان خواهان حضور حداكثري مردم در انتخابات هستند و علي رغم حذف شاخصترين نامزدهايشان، ليستي كامل را به مردم عرضه كرده اند. تمام اين حرفها و اقدامات مشكلات اساسي را در پي خواهد داشت كه زمان انتخابات رياست جمهوري، اصلاح طلبان را متضرر خواهد كرد.

مساله ديگري كه در اين دوره به آن توجه نشد، پيش بيني و آينده نگري سياسي بود. اگر اصلاح طلبان پيش بيني مي كردند كه در اين دوره از انتخابات، اين دولت است كه دست به قلع و قمع كانديداها مي زند و به كسي اجازه عبور از زير تيغ خود نمي دهد، با يك برنامه ريزي بهتر وارد رقابت مي شدند و به اين راحتي عرصه را براي بازي ديگران خالي نمي گذاشتند.

اما اينك با وجود اين رد صلاحيت ها و حوادث پيش آمده چه بايد كرد؟ آيا جايي براي حضور در انتخابات مانده يا نه؟ آيا تحريم اين انتخابات مي تواند اثري داشته باشد؟ آيا راي دادن مي‌تواند تغيير در ساختار قدرت و رويه هاي موجود ايجاد كند؟

پاسخ به اين سوالات نه وظيفه من است و نه من قصد انجام اين كار را دارم، اما مي توانيم نظرات خودمان را در يك گفتگوي دانشجويي طرح كرده و به نقد و پرسش بگذاريم.

 |+| نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 20:27  توسط صبح  | 

محمد علي حسنوند

 

سنگ ها، دانه دانه مي افتند روي زمين، سفيدهاشان، رنگي هاشان. و دست هام که ترسيده است انگار. يا سردش شده شايد که مي لرزد اين گونه. آنقدر که حتي نمي توانم اين خط ها را رسم کنم. آنقدر که سيگار در دستم ليز مي خورد. و دودهايش در هوا مي ماند. مي ماسد. همان پيچ هاي در هم و برهم ِ سفيد و سخت. همان حلقه ها. که مي افتم توشان. که آويزان مي شوم از تک تکشان. که مي گيرمشان تا بروم بالا. بالاتر. روي کاج ها. اما دست هايم مي لرزد و سنگ ها دانه دانه مي افتند. و من دانه دانه مي افتم. و من دانه دانه مي شوم. تقسيم مي شوم. و دانه هايم، جذب زمين مي شود. و بعد دوباره مي رويم. روي لب هاي تو.

وقتي از دور آمدي، باز هم مي خنديدی و در دلم ماند يک بار، فقط يک بار ديگر، اخم کردنت را ببينم. ديگر نخند. و به اين فکر کن که من بايد اين راه را بگيرم و برگردم. و تمام کاج ها را ترک کنم. و تمام آسمان را طي و هوا را تنفس. اين هوايي که تو در آن مي دمي. اين هوايي که مي رود در شش هاي خاکستريت و بر مي گردد. اين هوايي که از نايت مي گذرد و بعد از گلويت و از کنار بغضت و از کنار لب هات و از کنار لبخندت. اين هواي متبرک. هواي تو.

صندلي ها سبز است و خط هاي يکي در ميان ِ جوراب هاي تو و کاج ها.

-" اينها چيست؟"

– " اينها ميوه ي کاج است."

- " کاج، اول اسم درخت بوده يا اسم ميوه؟"

- " مرغ اول آمد يا تخم مرغ؟"

چشم هاي تو اول آمد يا لبخندت؟

اخم کن. براي يک بار هم که شده چنان اخم کن که گير کنم در گره ي ابروهات. که ليز بخورم از روي گونه هات و بيفتم روي انگشت هات. تا تک تک سلول هايش را بگذارم کنار هم، تا دست هات را بيافرينم و بعد پيشانيم را بگذارم رويش. و لب هايم را و جانم را؛ فداي دست هاي تو.

بيا کمي اخم کن و بعد رهايم کن، بروم زير کاج ها، ميوه هاشان را بچينم، ميوه هاشان را بچشم. همان ها که سفت اند و تلخ و بزرگ. رهايم کن تا زير تک تک کاج ها بنشينم. بمانم. تا به تعداد کاج ها بشوم. بگو بيست تا سي تا کاج. بيست تا سی تا من. که ميخکوب زير کاج ها بمانم و بمانم و قهوه اي شوم و سبز و برگ بدهم و ميوه ي کاج. بشوم تمام کاج ها. بگو بيست تا سی تا کاج. بيست تا سی تا من. و کاجستان. که تنها است. که با اين بيست تا سی تا کاج، بيست تا سی تا من هم تنها است و کاج ها هم هيچ وقت کاجستان نيستند. گيرم بيست تا سی تا کاج. بيست تا سی تا من. و من هم هيچ وقت کاجستان نيستم.

کمي اخم کن!

 |+| نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 20:25  توسط صبح  | 
 
  بالا